انسان همواره در پی موفقیت است و دوست ندارد شکست بخورد. در این میان با مطالعهی کتابهای بازاریابی و مدیریت به میزان زیادی میتوان به این هدف دست پیدا کرد و به دستاوردهای مثبتی رسید. اگر سری به ویترین کتابفروشیها بزنید عناوین زیادی را مشاهده میکنید که در این زمینه نوشته شدهاند. اما آیا میدانید مطالعهی این کتابها چه فوایدی دارد؟ آیا اصلا این کتابها میتوانند به همهی افراد کمک کنند؟ یا تنها به درد قشر خاصی میخورند؟ آیا تنها با خواندن کتاب میتوان موفق شد؟ چه مسائل دیگری در کنار مطالعه مهم است؟
فارغ از اینکه به دنبال موفقیت در چه زمینهای هستید (ورزش، کسبوکار، تحصیلات) باید مسیری پرپیچ وخم را طی کنید. پس واضح است که در چنین مسیری نیازمند آن هستید که به یک رهبر و راهنما اتکا کنید. بدون وجود نشانهها هرگز نمیتوان به اهداف متعالی رسید. درست به همین دلیل است که باید به سراغ کتابهای بازاریابی برویم.
بازاریابی یک علم است. علم شناخت مشتریان هدف و برقراری ارتباط با آنها. یک بازاریاب حرفهای، هم محصول را به خوبی میشناسد و هم مشتریان را. میداند که چه پیشنهادی را به چه کسی ارائه کند. مشتری اساس و پایهی هر کسبوکاری است. مگر میشود بدون مشتری به کسب درآمد رسید؟ اما عوامل دیگر کداماند؟ اصلا چگونه میتوان در یک کسبوکار موفق بود؟
پاسخ سوالاتی اینچنین همگی در کتابهای بازاریابی نهفته است. کتابهایی که در این ژانر نوشته میشوند راه ورسم یک تجارت موفق را به شما میآموزند. با مطالعهی این کتابها یاد میگیرید که چگونه با نیازسنجی مشتریان و تسلط بر خدمات و کالاهای خود میتوانید به کسب درآمد برسید. بسیاری از اوقات پیش میآید که افراد محصولات خوبی دارند اما نمیتوانند آنها را به فروش برسانند. یک حلقهی گمشده در این میان وجود دارد. یک بازاریاب حرفهای میتواند مسیری را پیش روی شما بگذارد که نهایتا به سودآوری میانجامد. ما در این مسیر کنار شما هستیم تا با اصول موفقیت در کسب و کار خود آشنا شوید و هوش مالی خود را افزایش دهید. این دسته بندی شامل کتاب هایی هم می شود که در حوزه روانشناسی ثروت طبقه بندی می شوند.
اما کتابهای این ژانر فراوان هستند. از میان مهمترین آنها میتوان به کتابهای مدیریت اشاره کرد. این کتابها به شما کمک میکنند تا بتوانید سازمان و موسسهی خود را به طریقی مدیریت کنید که نهایتا همهی عوامل در خدمت اهداف سازمانی و مشترک باشند. برخی از کتابهای منتشر شده در این زمینه هم به اصول و تکنیکهای بازاریابی اشاره دارند و به این ترتیب، با عملی کردن توصیههای مطرح شده در این کتابها میتوان قدم در مسیر موفقیت گذاشت. کتابهای بازاریابی خود زیرمجموعهی کتابهای موفقیت هستند. میبینید؟ این مسائل زنجیروار به هم مرتبط هستند. حتی بخش مهمی از اصول بازاریابی ارتباط تنگاتنگی با روانشناسی دارد.
اما چرا خواندن کتابهای بازاریابی تا به این حد مهم است؟ بازاریابی مانند نقشهی گنج است. یعنی به شما راه وچاه را نشان میدهد و شما را راهنمایی میکند تا رقیبان را کنار بزنید و به گنج برسید. این گنج همان موفقیت و فروش بیشتر است. راه ورسم بازاریابی، برگ برندهی شماست. در دنیای امروز کسی برنده است که علم بیشتری دارد. فکر میکنید آیا همه نقشهی گنج را دارند؟ اگر چنین بود که دیگر اسمش نقشهی گنج نبود!
اصلا بیایید از منظری دیگر به قضیه نگاه کنیم. بازاریابی یک شاه کلید است که میتواند در صندوقچهی کسب وکار شما را به روی همگان باز کند. به کمک کتابهای بازاریابی میتوانید به درک صحیحی از چگونگی عملکرد دنیای امروز برسید. حتی اگر خودتان یک بازاریاب هستید، باز هم باید یاد بگیرید که چطور میتوانید در این حرفه پیشرفت کنید. باید خودتان واطرافیانتان را بهتر بشناسید تا بتوانید به موفقیتهای بیشتر برسید.
افراد بسیاری هستند که کسبوکار خود را شروع میکنند اما همچنان سر در گم هستند و نمیدانند از کجا و کدام نقطه باید حرکت خود را شروع کنند. همیشه بر سر چندراهیهای حساس مردد میشوند و شاید نهایتا تصمیم نادرستی هم بگیرند. چرا چنین اتفاقی میافتد؟ پاسخ مشخص است؛ وقتی برنامه و نقشهای نداشته باشید، گم شدن در مسیر بسیار محتمل است و هر لحظه ممکن است از هدف خود دورتر شوید.
مدیران صنایع و بازاریابها میدانند که مطالعهی کتابهای بازاریابی و کتابهای مدیریت تا چه میزان ارزشمند است. آنها به کمک مطالعهی این کتابها میتوانند مهارتهای خود را به میزان زیادی گسترش دهند. اما اجازه دهید چند مورد از فواید مطالعهی کتابهای این ژانر را با هم بررسی کنیم. شاید همان چیزی که شما دنبالش هستید در میان همین دلایل نهفته باشد.
قطعا شما هم میدانید فواید مطالعهی بهترین کتابهای بازاریابی بسیار بیشتر از آن است که بتوان در یک مقاله به آن اشاره کرد. در این بخش کوشیدیم تنها به چند مورد مهمتر اشاره کنیم که لازمهی کار هر بازاریاب و مدیری است.
افرادی که دست به ایجاد یک کسب وکار جدید میزنند و کارآفرینی میکنند همواره شایستهی تقدیر و تحسین هستند. اما کارآفرینی تنها به ایجاد یک کسبوکار ختم نمیشود. این تازه شروع کار است. در این میان باید مطالعات فراوانی در حوزههای تجارت و بازاریابی مطالعه کرد و به علم روز مسلط شد.
ما به افرادی که دوست دارند کسب و کارشان را رونق دهند و از نظر مالی به جایگاه بهتری برسند، کتاب های بازاریابی و کتاب های مدیریتی که در این حوزه نوشته شده اند را به شما معرفی خواهیم کرد.
اما واقعا در این کتابها چه چیزی نوشته شده است؟ بیایید چند نمونه از موضوعات این ژانر را با هم بررسی کنیم. کتابهای بازاریابی میتوانند شامل ترندهای بازاریابی باشند. این کتابها میکوشند با بیان مسائل بهروز، از تکنیکهای جدید رونمایی کنند و به شما کمک کنند همراه با تغییرات زمان، پیشرفت کنید.
کتابهای مدیریت بازاریابی نیز از جمله مطرحترین موضوعات این دسته هستند. مدیریت و بازاریابی دو عنصر کلیدی هستند که به هم مرتبط و متصلاند و به هیچوجه نمیتوان میان آنها جدایی انداخت.
اما اکنون که در دنیای مدرن و دیجیتال زندگی میکنیم، کتابهای بازاریابی در دنیای دیجیتال نیز میتوانند بسیار موثر باشند. به این ترتیب میتوانید از ابزارها و بسترهای نوین بهرهمند شوید و به بهترین نتایج برسید. سعی کنید در این زمینه همگام با تکنولوژی خود را بهروز کنید.
به طور کلی در انواع کتابهای بازاریابی میتوانید مواردی نظیر اصول و استراتژیهای بازاریابی، شیوههای جدید بازاریابی، بازاریابی محتوا، بازاریابی داده، تحلیل اطلاعات، مدیریت کسبوکار، مهارتهای بازاریابی، مدیریت رفتار و تکنیکهای تسلط بر شرایط مختلف را مطالعه کنید. اگر میخواهید کارآفرینی کنید، باید این امر را باور کنید که با مطالعهی این کتابها، احتمال موفقیتتان بسیار بسیار بیشتر خواهد شد.
همهی آنچه که در بخشهای قبلی خواندید به وضوح حاکی از اهمیت کتابهای بازاریابی بود. اما برای شروع مطالعه در این حوزه، باید دست روی کتابهایی بگذارید که تاکنون افراد زیادی را به موفقیت رساندهاند. منظورمان بهترین کتابهای بازاریابی است. کتابهایی که قطعا با مطالعهی آنها به نکات مهمی دست پیدا میکنید.
اما اگر با عناوین این کتابها آشنایی ندارید هیچ ایرادی ندارد. نقشهی گنج در دستان کتاب وب است. بر همین اساس تصمیم گرفتهایم تا هر هفته یکی از بهترین کتابهای بازاریابی را به شما عزیزان معرفی کنیم. با مطالعهی این کتابها میتوانید قدمبهقدم به اهداف خود نزدیک شوید.
اما فراموش نکنید، در کنار مطالعه باید عملکرد خود را هم تقویت کنید. یعنی نباید گمان کنید صرفا با خواندن چند کتاب دیگر از همهی زیروبمهای دنیای بازاریابی آگاه خواهید شد. به راستی که چنین نگرشی نه در خصوص کتابهای بازاریابی، بلکه در مورد تمام کتابهای آموزشی غیرواقعی است. این کتابها جنبهی راهنمایی و آموزش دارند. اگر قرار باشد به موارد گفتهشده در کتاب عمل نکنید، پس چگونه میخواهید از فواید بیشمار آن بهرهمند شوید؟ آیا منطقی است زمانی که کلید صندوقچهی گنج را در دستان خود دارید، در گشودن صندوق تعلل کنید؟ قطعا با این کار، افراد دیگر از شما پیشی خواهند گرفت و تنها چیزی که برای شما باقی میماند حسرت است. به زمان توجه کنید و نگذارید به این راحتی از دستتان برود. در این مسیر شما را تنها نمیگذاریم؛ معرفی کتابهای بازاریابی از ما، خواندن و پیشرفت از شما.
چرا اینقدر ماجرای خیانت در هنر و ادبیات جذاب است؟ شاید جواب بعضی این باشد که چون خودمان جرأتش را نداریم، در قصهها خودمان را جای قهرمان میگذاریم تا میل به خیانت را برآورده کنیم. ولی در اکثر داستانها خیانت آخر و عاقبت خوشی ندارد. پس شاید این دلیل قانعکنندهای نباشد. چیزی که با اطمینان میتوان گفت این است که داستان برای جذابیت به ماجراجویی نیاز دارد و خیانت هم یک جور ماجراجویی است. زمانی میلان کوندرا گله میکرد که امروزه در رمانها ماجراهای زیادی اتفاق نمیافتد. سابقاً هومر با نوشتن ایلیاد، در سیصد صفحه دهها شخصیت را وارد قصه میکرد، جنگ به پا میشد، همه را میکشت و شخصیتهای دیگر را به جای آنها میآورد. ولی امروزه قهرمان رمان در اتاقش روی تخت دراز میکشد، به سقف خیره میشود و بعد از صد صفحه تکگوییِ درونی، بالاخره تصمیم میگیرد چای بخورد. ماجراجویی همیشه اوضاع را جذابتر میکند، چه در زندگی، چه در هنر (فیلم و نمایشنامه) و چه در ادبیات. قهرمان داستان با هزار امید و آرزو ازدواج کرده، بعد از مدتی دچار ملال یا ناامیدی میشود و تصمیم میگیرد جایی بیرون از خانه دنبال خوشبختی بگردد: این آغاز ماجراجویی است.
هرچند بیشتر ماها به محض فکر کردن به خیانت در کتابها، به یاد مادام بوواری یا آنا کارنینا میافتیم، ولی موضوع خیانت در ادبیات به اندازۀ موضوعاتی مانند جنگ، خوشبختی، تنهایی و مرگ، قدمت دارد. خانواده پایگاه اصلی زندگی اجتماعی است و به همین دلیل غالباً خیانت را مایۀ تضاد و تنش میان فشارهای جامعه و امیال فرد دانستهاند. در اینجا 10 کتاب را معرفی میکنیم که خیانت نقش مهمی در پیش بردن قصۀ آنها دارد. توصیۀ کتابوب به شما این است که اگر ازدواج کردهاید و اهل عبرت گرفتن نیستید، این کتابها را نخوانید:
مطالعه بیشتر : 10 کتاب پر فروش سال 96
بچگی نکنید! خواهش میکنم. ازتان میخواهم عاقل باشید!
برایش توضیح داد که عشقشان غیرممکن است و باید مثل گذشته به روابط سادۀ دوستیِ خواهربرادرانه قناعت کنند.
آیا این که میگفت جدی بود؟ بدون شک خود اِما هم این را درست نمیدانست، چرا که همۀ فکرش را جاذبۀ دلبریای که از او میشد، و ضرورت دفاع از خودش در برابر آن، اشغال میکرد؛ و با نگاهی مهرآمیز به جوان، نوازش خجولانۀ دستهای لرزان او را آهسته پس میزد.
مادام بوواری داستان خیانتهای زنی است به نام اِما با روحی سرکش و قانعنشدنی. اِما دختری است روستایی که به علت شکستگی پای پدرش با کمکپزشکی با نام شارل بواری آشنا می شود و او هم با وجود داشتن همسر، به دلیل دلبستگی نادانستهای به پیرمرد و دخترش بیش از دیگر بیماران سر میزند. از قضا همسر پزشک فوت میکند و اِما به قصد فرار از زندگی کسالتبار دهقانی و زندگی در شهر با شارل ازدواج میکند؛ ولی چیزی نمیگذرد که از روحیۀ سروسادۀ شوهرش دچار ملال میشود. از سویی جذابیتهای زندگی شهری او را خیالباف میکند و از سوی دیگر روزبهروز از زندگی زناشویی سرخورده میشود. این سرخوردگی باعث میشود به مردی به نام لئون دل ببازد، ولی به علت ناتوانی لئون در ابراز احساساتش این عشق فروکش میکند و لئون از آنجا میرود. در ادامه شارل و اِما با فردی ثروتمند به نام رودولف آشنا میشوند. او با زیرکی خود را به اِما نزدیک میکند و اِما که قصد دارد کمبودش را به هر نحوی جبران کند، از این حادثه کمال استفاده را میبرد و به خیانت با وی تا سرحد جنون ادامه میدهد. ولی به دلیل رنج بسیاری در زندگی با شارل برده، از غصه بیمار میشود.
داستان به اینجا ختم نمیشود. پس از بهبودی نسبی، اِما دوباره به لئون برمیخورد و این بار با گذشت چند سال که هر دو (بهویژه اِما) تجربۀ کافی در عشق بهدست آوردهاند، احساسات خود را بروز میدهند. اِما در این عشق تمام اصول را زیر پا میگذارد و به دلیل عمر هدررفتۀ خود در کنار همسرش حسرت میخورد. درحالیکه شارل وی را با تمام وجود دوست دارد. از همین جا اِما نادانسته در سراشیبی سقوط میافتد و عمری را با فساد میگذراند: به دلیل رابطه با لئون زیر بار قرضهای سنگینی میرود که در پایان باعث به حراج رفتن لوازم زندگیشان میشود. اما با توجه به مسائل پیشآمده و همچنین دلسردی لئون نسبت به او با آرسنیک خودکشی می¬کند . شارل که همواره عاشق اِما بود چند سال بعد فوت میکند.
همۀ خانوادههای خوشبخت مثل هماند؛ ولی هر خانوادۀ بدبخت، فلاکتهای مخصوص خودش را دارد.
تالستوی آنا کارنینا را در سال 1878 منتشر کرد. کتابی 1000 صفحهای در دو جلد و هشت فصل. تالستوی پیش از آن جنگ و صلح را نوشته بود، ولی آنا کارنینا را اولین رمان خود به معنای دقیق کلمه میدانست. فیودار داستایوسکی آن را «اثر هنری بیعیب و نقص» نامید و ویلیام فاکنر آن را «بهترین رمانی که تا کنون نوشتهاند» میدانست.
کلیت رمان حول دو ماجرا میچرخد: نخست رابطۀ نامشروعی که میان کنتس آنا کارنینا و افسر نظامی به نام کنت ورونسکی شکل میگیرد. ورونسکی از آنا میخواهد از همسرش جدا شود و با او ازدواج کند، ولی فشار آداب و رسوم زندگی اشرافی و زندگی مذهبی مانع این کار است. آنها برای ادامۀ زندگی به ایتالیا میروند ولی در جامعۀ آنجا نیز نمیتوانند جایی برای خود دستوپا کنند. وقتی به روسیه باز میگردند، ورونسکی زندگی سابق خود را از سر میگیرد، ولی آنا روبهروز در خیال حسادت و شک بیوفاییهای او غرق میشود. و دیگری زندگی زمینداری به نام کنستانتین لهوین (شخصیتی شبیه خود تالستوی) که به زندگی پرزرقوبرق شهری پشت میکند و تصمیم به آباد کردن زمینهایش در روستا میگیرد. او به پرنسس کیتی دل میبازد و با دشواریهای فراوان موفق به ازدواج با او میشود، ولی تا زمان تولد نخستین فرزندش، درگیر مسئلۀ ایمان است.
آنا کارنینا دربارۀ خیانت، دورویی، حسادت، ایمان، خانواده، ازدواج، جامعه، پیشرفت و امیال و هوسهای جسمانی است. تالستوی نصیحتگویی نمیکند و در عوض چشمانداز گستردهای از زندگی روسی را به تصویر میکشد تا خواننده همۀ موضوعات را به چشم خود ببیند.
نکتۀ جالب و در عین حال دردناک داستان این است که آنا درست در روز آشنایی با ورونسکی در قطار، شاهد افتادن یکی از کارگران جلوی قطار و مرگ اوست. آنا این واقعه را به فال بد میگیرد و از قضا در پایان رمان معلوم میشود سرنوشت خود او همین است.
شکافی را که گناه در روح آدمی به وجود میآورد، در این عالم فانی با هیچ وسیلهای نمیتوان پر کرد.
ناتانیل هاثورن با نوشتن داغ ننگ در سال 1850 به شهرت رسید. داغ ننگ دربارۀ زنی به نام هستر پرین در جامعۀ مذهبی آمریکا در قرن هفدهم است که فرزندی نامشروع به دنیا میآورد و میکوشد با ندامت و متانت، زندگی تازهای آغاز کند. قهرمانهای اصلی کتاب چهار نفرند: هستر و دخترش، شوهرش پزشک پیری با نام ساختگیِ «راجر چیلینگورث»، و عاشق او عالیجناب دیمزدیل. هستر روحیهای قوی و بردبار دارد؛ دخترکش بچهای شیطان است، شوهرش منتقمی است قهار و خبیث، و عاشقش بینهایت ضعیف و رنجور. داستان دربارۀ گناه است و با کشمکشهای روحیِ شخصیتها به پیش میرود. عذابِ وجدان مایۀ مرگ دیمزدیل میشود؛ و همین کشمکش روحی دوباره هستر را به سرزمینی که در آن گناه کرده است، میکشاند. هستر وقتی بعد از سالها بدبختی و بیسروسامانی و جدایی، دوباره کشیش را در جنگل میبیند، به او میگوید: «تو شجاع نبودی، تو راستگو نبودی.» به این ترتیب داستان اخلاقی است و مثل بسیاری از آثار کلاسیک، اخلاق و زیبایی در آن دست به دست هم میدهند.
اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخص دیگری خیانت شده است، بدین معنا نیست که با آن شخصِ دیگر از درِ آشتی درآید. زندگی این هنرمند مطلقه شباهتی به زندگی والدینِ خیانتدیدهاش نداشت. نخستین خیانت جبرانناپذیر است، و از طریق واکنشی زنجیرهای، خیانتهای دیگری را برمیانگیزد که هر کدام از آنها ما را بیشازپیش از خیانت پیشین دور میکند.
کوندرا پنجمین رمان خود را با عنوان سبکی تحملناپذیر بار هستی در سال 1982 نوشت و برای نخستین بار در 1984 در فرانسه منتشر کرد. وقایع رمان در پراگ سال 1968 و حول و حوش زندگی هنرمندان و روشنفکران و وقایع بهار پراگ میگذرد. توما و ترزا شخصیتهای اصلی کتاباند. با اینکه توما بهترین جراح یکی از بیمارستانهای پراگ است و مایل نیست هیچ زنی به زندگیاش وارد شود، یک «رشته اتفاق ششگانه» او را به سوی ترزا میکشاند که پیشخدمتی در یک شهر کوچک است. در سراشیب لغزندۀ «سنگینی» و به خاطر عشق ترزا _زنی که «جلوۀ اتفاق مطلق» است_ توما آزادی، حرفه و همهچیز خود را فدا میکند. ترزا با آرمانخواهیِ سادهدلانه و احساسات پاک و بیآلایش خود، «ابطال تمام تضادها، ابطال دوگانگی تن و روان، و حتی ابطال زمان» را میخواهد، و چون تحقق این خواسته ممکن نیست، رنج میبرد و رؤیاهای وحشتناک میبیند.
سابینا _هنرمند نقاش و دوست توما_ «زندگی را سبُک میخواهد» و «هیچچیز را زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمیداند.» فرانز، روشنفکر چپگرا و دوست سابینا، شیفتۀ وفاداری است و آن را مایۀ وحدت زندگی میداند. او معتقد است «وفاداری والاترین پارساییهاست که به زندگی ما وحدت میبخشد و بدون آن، زندگی ما به صورت هزاران احساس ناپایدار پراکنده میشود.»
بعد به همسرش فکر کرد، و به نظرش رسید زندگیاش با او اکنون در نوری ضعیف و ملایم فرو رفته است و از این غبار شیرگون فقط گهگاه چیزی خود را به رخ میکشید، موهای بور او در نور چراغ، نور روی قاب یک تابلو، ایرما که با تیلههای شیشهای که هر یک رنگینکمانی در خود داشتند، بازی میکرد، و بعد دوباره غبار بود و حرکات آرام و تقریباً سیال الیزابت.
خنده در تاریکی ماجرای دلبستگی مردی میانسال به دختری بسیار جوان است. علاقهای که نهایتاً به رابطهای انگلی میان آن دو میانجامد. ناباکوف بعدها همین مضمون را دستمایۀ نوشتن لولیتا قرار داد.
آلبینوس، منتقد هنر و مرد متأهل خوشبختی است که در برلین زندگی میکند. او در سینما با دختر 17سالهای به نام مارگو آشنا میشود و به او دل میبندد. بارها با او قرار میگذارد تا عاقبت او را اغوا میکند. مارگو نامهای به خانۀ آلبینوس مینویسد که به دست زن او، الیزابت، میافتد و رابطۀ آنها فاش میشود: زندگی آلبینوس از هم میپاشد. آلبینوس مارگو را به دوستش رکس معرفی میکند، غافل از اینکه این دو سابقاً رابطه داشتهاند و بدین ترتیب ناخواستۀ مایۀ ازسرگیری رابطۀ آنها میشود. آن دو برای سرکیسه کردن آلبینوس همدست میشوند.
آغاز کوبندۀ خنده در تاریکی ما را به یاد آغاز داستان میشایل کلهاس اثر هاینریش فُن کلایست میاندازد:
زمانی در برلین آلمان مردی زندگی میکرد به نام آلبینوس. وی ثروتمند و محترم و خوشبخت بود. روزی همسرش را به خاطر معشوقۀ جوانی ترک کرد. عاشق شد، ولی کسی به او عشق نورزید و زندگیاش تباه شد.
به سدّ محالی پی میبردم که عشق به آن بر میخورَد. خیال میکنی موضوع عشقت کسی است که شاید در برابرت خفته، در بدنی نهفته است. اما افسوس، امتداد این کس تا همۀ نقطههای فضا و زمانی است که در آنها به سر برده است و خواهد برد. اگر به تماس او با این یا آنجا، این یا آن ساعت دست نیابی، دستت به خودش هم نمیرسد. و تماس با همۀ این نقطهها نشدنی است. باز اگر جایشان را میشناختی میتوانستی خود را به آنجا بکشانی. اما کوروار به هر سو میروی و نمییابی. و بدگمانی از همین است، و حسادت، و آزار. زمان گرانبهایی را به جستجوی واهی هدر میدهی و ندانسته از کنار حقیقت میگذری.
اگرچه رمان پروست مانند چند کتاب قبلی تماماً دربارۀ خیانت نیست، ولی بد نیست به دلیل نقش مهم خیانت در یکی از جلدها، به آن اشاره کنیم.
جلد ششم رمان پروست، با عنوان اسیر، روایت زندگی مشترک آلبرتین و راوی در پاریس است. خانوادۀ راوی بیرون از پاریس، به کارهای خود مشغولاند و او و آلبرتین را با فرانسواز تنها گذاشتهاند. راوی بارها میگوید دیگر آلبرتین را دوست ندارد، ولی از سر حسادت کنار او مانده است. حتی یک بار چیزی نمانده او و آندره را حین ارتکاب عمل غافلگیر کند؛ شک او بالا میگیرد و احتمال بروز اینگونه موارد مایۀ عذاب اوست. وقتی آلبرتین میخوابد، راوی آسودهخاطر است: وقتی خواب است هویتهای چندگانه و پراکنده و امیال ناشناختۀ او فروکش میکند؛ فقط در این مواقع است که راوی احساس میکند ”وجود گزیرپای“ او را در چنگ دارد. ولی به مرور پی میبرَد که تلاش برای مهار او بیفایده است: رویدادهای تصادفی، داستانهای ساختگی ولی بودار، و نیمچهحقایقی که برای لاپوشانیِ دروغهای قبلی میگوید، بسیار فاشکنندهتر از تجسسهای چند سال اخیرِ راوی است.
فکر و خیال دربارۀ خیانتهای احتمالیِ آلبرتین چنان ذهن راوی را درگیر کرده که نمیتواند دستبهکار نوشتن شود. آرزوی سفر به ونیز و آغازی جدید در دل او زبانه میکشد، و درست زمانی که قاطعانه تصمیم میگیرد برای همیشه از آلبرتین جدا شود، فرانسواز خبر میدهد که وقتی راوی خواب بوده، او وسایلش را جمع کرده و گریخته است.
اسیرْ کتاب دلشورهآوری است، سرشار از بدگمانی، بیاعتمادی و رنج. ولی گهگاه، وعدۀ چیزی فراتر را در خود دارد، و زیبایی و بصیرتی ناگهانی از آن سر بر میآورَد که اخم خواننده را میگشاید و او را تا اوج الهامات هنرمندانه بالا میکشد.
اگر قرار باشد یک خصوصیت را در آدمیزاد نام ببریم که واقعاً شگفتانگیزتر از هر خصوصیت دیگری باشد، به نظر من همان حافظه و خاطره است. قدرتها، ضعفها و نابرابریهای حافظه از هر چیز دیگری در ما درکناپذیرتر است. حافظه گاهی خیلی قدرتمند است، فوری به سراغ آدم میآید، گوش به فرمان است. گاهی گیج و سرگشته، و خیلی ضعیف… در مواقعی هم خودسر و غیر قابل مهار! …ما آدمها از هر لحاظ معجزۀ خلقتایم… اما قوۀ یادآوری و فراموشی، دیگر واقعاً غیر قابل درک است.
منسفیلد پارک، مانند تمام آثار جین آستین، از تمام کتابهایی که تا اینجا نام بردیم اخلاقگراتر است. فَنی پرایس، قهرمان داستان، در برابر بیاخلاقیها، خطاها و خیانتهای اطرافیان مقاومت میکند تا خود به یکی از آنها تبدیل نشود.
فَنی(فرانسس پرایس) را وقتی ده ساله است خانوادهاش به خانۀ عمو (تامس برترام) و زنعمویش میفرستند. او در آنجا در کنار عموزدههایش تام، ادموند، ماریا و جولیا بزرگ میشود و میان او و ادموند محبتی شکل میگیرد. پس از مدتی مری و هنری کرافرد، خواهرزن و برادرزن کشیش محل، به دیدن خانوادۀ برترام میآیند و ادموند به مری دل میبندد.
همزمان با این وقایع، دخترعموی فنی یعنی ماریا، با اینکه نامزد دارد، با هنری کرافرد وارد رابطه میشود. پس از مدتی هنری به فنی پیشنهاد ازدواج میدهد، ولی او به دلیل مخالفت عمویش نمیپذیرد. دو دخترعموی فنی سرنوشت بدی پیدا میکنند: ماریا عاقبت با هنری فرار میکند و جولیا به همراه جوانی ناباب به نام ییتس از خانه فرار میکند. رفتارهای خودخواهانۀ مری کرافرد هم باعث میشود ادموند از این علاقۀ کورکورانه دست بردارد و دوبارۀ به سوی فنی بازگردد و با او ازدواج کند.
قصه نه آغازی دارد، نه پایانی: آدمی به اختیار خودش روی یکی از تجاربش دست میگذارد، و از آنجا همهچیز را به چشم گذشته و آینده میبیند.
پایان رابطه دربارۀ زندگی رماننویسی به نام موریس بندریکس در سالهای جنگ جهانی دوم در لندن است. بندریکس با زنی به نام سارا مایلز که همسرش (هِنری) کارمندی عنین است دل میبازد و با او وارد رابطه میشود، ولی به زودی درمییابد که این رابطه دوام چندانی نخواهد داشت، زیرا حسادتهای آشکار او بر این رابطه سایه افکنده است. وقتی سارا حاضر به طلاق از همسرش نمیشود، موریس از کوره در میرود. بعد از این اتفاق، سارا بی هیچ توضیح بیشتری، با او قطع رابطه میکند.
از سویی هِنری پس از مدتی به روابط زنش مشکوک میشود و از سوی دیگر، بندریکس کارآگاهی خصوصی میگیرد تا از روابط تازۀ سارا سر در بیاورد. از دفتر یادداشت سارا کاشف به عمل میآید که او با خدا عهد بسته اگر بندریکس از بمباران لندن جان سالم به در ببرد، دیگر با او وارد رابطه نشود. مصیبتهای فراوانی بر سر سارا میرود که و او نهایتاً در اثر عفونت ریه جان میبازد. در آخرین صفحۀ رمان گویی بندریکس هم در پی این ماجراها به خدا ایمان آورده، هرچند او را دوست ندارد.
روابط خطرناک داستانی است به سبک نامهنگاری دربارۀ زن و مردی رقیب به نام مارکیز دو مِرتوی و ویکُنت دو والمون که سابقاً عاشق و معشوق بودهاند و اکنون با اغوا کردن دیگران، به سوء استفاده از آنها میپردازند. هدف آن دو از این روابط خیانت بار، لذت شخصی و به رخ کشیدن قدرتشان است.
بانویی شریف و متأهل به نام مادام دو توروِل به دور از همسرش در قصر عمۀ ویکنت دو والمون به سر میبرد. ویکنت تصمیم گرفته از فرصت استفاده کند تا او را فریب دهد و به خیانت وادارد. همزمان، مارکیز دو مِرتوی نیز تصمیم گرفته دختر جوانی به نام سسیل دو وولانژ را اغوا و وادار به خیانت کند؛ مادرِ سسیل به تازگی او را از صومعه بیرون آورده تا برای ازدواج با کسی که سابقاً عاشق مِرتوی بوده ولی دست رد به سینۀ او زده، آماده کند. سسیل به معلم موسیقیاش، شوالیه دانسِنی، دل بسته است و مِرتوی و والمون وانمود میکنند قصد دارند آن دو را به هم برسانند، ولی در حقیقت نقشۀ خودشان را پیش میبرند.
آندره در مقالهای که بعدها به عنوان پیشگفتار به این رمان افزوده شد میگوید برخلاف اینکه غالباً گفتهاند روابط خطرناک داستانی است دربارۀ خیانت و بیبندوباری، ولی باید آن را پیشگام ظهور نوع جدیدی از شخصیتها در ادبیات فرانسه دانست. مالرو ویکنت دو والمون و مارکیز دو مِرتوی را شخصیتهایی «بیسابقه» در ادبیات میداند که «برای اولین بار [در ادبیات اروپا]، عامل تعیینکنندۀ اعمال و رفتار آنها ایدئولوژی است.»
در سالهایی که جوانتر و به ناچار آسیبپذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزمزه میکنم. وی گفت:
«هروقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که توی این دنیا، همهٔ مردم مزایای تو رو نداشتهن.»
گتسبی بزرگ دربارۀ مرد جوانی به نام جِی گتسبی است که ثروت زیادی دارد و خانۀ اشرافیاش دائماً محل برگزاری مهمانیهای بزرگ و باشکوه است. کسی نمیداند این ثروت از کجا آمده است و شایعات فراوانی دربارۀ زندگی او در میان مردم میگذرد. مثلاً شایعه است که گتسبی از خانوادۀ بسیار فقیری بوده که عاشق دختر پولداری به نام دیزی میشود، بعد در زمان سربازی از دیزی دور میشود و خبر ازدواج او را میشنود. با این حال گتسبی عاشق میماند و همیشه چشمش به دنبال دیزی میگردد و با وجود ثروت و شهرت و قدرت و نفوذ فراوان، قادر به فراموش کردن عشق قدیمی خود نیست.
اکنون دیزی در شهر اوست و ماجراهایی شروع می شود. گتسبی میکوشد میان دیزی و همسرش جدایی اندازد و به عشق قدیمی خود برسد. سرانجام آن دو از طریق آژانس نیک کاراوِی که دوست دورۀ کودکی دیزی است، با هم روبهرو میشوند. گتسبی تصور میکند نیک میتواند دیزی را به او بازگرداند. اما معلوم میشود دارایی گتسبی از راههای غیرقانونی به دست آمده که شامل معاملات قاچاق است. و این عاملی است که شوهر دیزی علیه گتسبی به کار میگیرد. پس از درگیری لفظی میان گتسبی و شوهر دیزی در هتلی در منهتن، گتسبی و دیزی سوار ماشین گتسبی میشوند و در راه، دیزی که پشت فرمان نشسته، با یک زن پیاده تصادف میکند. همسرخشمگین زن مرده، به تصور این که گتسبی راننده بوده، روز بعد درحالیکه گتسبی در استخر خانهاش است، به او شلیک میکند. تام و دیزی مدتی در املاک پهناورشان گوشۀ عزلت میگیرند و نیک کاراوی ، راوی ماجرا، به زادگاه خود باز میگردد و سعی میکند از آنچه شاهدش بوده، فرار کند. نیک، تماشاچی بیگناه، در حقیقت تمام ماجراست، نه فقط به عنوان یک شاهد، بلکه به عنوان وجدان اخلاقی کتاب.
چرا اینقدر ماجرای خیانت در هنر و ادبیات جذاب است؟ شاید جواب بعضی این باشد که چون خودمان جرأتش را نداریم، در قصهها خودمان را جای قهرمان میگذاریم تا میل به خیانت را برآورده کنیم. ولی در اکثر داستانها خیانت آخر و عاقبت خوشی ندارد. پس شاید این دلیل قانعکنندهای نباشد. چیزی که با اطمینان میتوان گفت این است که داستان برای جذابیت به ماجراجویی نیاز دارد و خیانت هم یک جور ماجراجویی است. زمانی میلان کوندرا گله میکرد که امروزه در رمانها ماجراهای زیادی اتفاق نمیافتد. سابقاً هومر با نوشتن ایلیاد، در سیصد صفحه دهها شخصیت را وارد قصه میکرد، جنگ به پا میشد، همه را میکشت و شخصیتهای دیگر را به جای آنها میآورد. ولی امروزه قهرمان رمان در اتاقش روی تخت دراز میکشد، به سقف خیره میشود و بعد از صد صفحه تکگوییِ درونی، بالاخره تصمیم میگیرد چای بخورد. ماجراجویی همیشه اوضاع را جذابتر میکند، چه در زندگی، چه در هنر (فیلم و نمایشنامه) و چه در ادبیات. قهرمان داستان با هزار امید و آرزو ازدواج کرده، بعد از مدتی دچار ملال یا ناامیدی میشود و تصمیم میگیرد جایی بیرون از خانه دنبال خوشبختی بگردد: این آغاز ماجراجویی است.
هرچند بیشتر ماها به محض فکر کردن به خیانت در کتابها، به یاد مادام بوواری یا آنا کارنینا میافتیم، ولی موضوع خیانت در ادبیات به اندازۀ موضوعاتی مانند جنگ، خوشبختی، تنهایی و مرگ، قدمت دارد. خانواده پایگاه اصلی زندگی اجتماعی است و به همین دلیل غالباً خیانت را مایۀ تضاد و تنش میان فشارهای جامعه و امیال فرد دانستهاند. در اینجا 10 کتاب را معرفی میکنیم که خیانت نقش مهمی در پیش بردن قصۀ آنها دارد. توصیۀ کتابوب به شما این است که اگر ازدواج کردهاید و اهل عبرت گرفتن نیستید، این کتابها را نخوانید:
مطالعه بیشتر : 10 کتاب پر فروش سال 96
بچگی نکنید! خواهش میکنم. ازتان میخواهم عاقل باشید!
برایش توضیح داد که عشقشان غیرممکن است و باید مثل گذشته به روابط سادۀ دوستیِ خواهربرادرانه قناعت کنند.
آیا این که میگفت جدی بود؟ بدون شک خود اِما هم این را درست نمیدانست، چرا که همۀ فکرش را جاذبۀ دلبریای که از او میشد، و ضرورت دفاع از خودش در برابر آن، اشغال میکرد؛ و با نگاهی مهرآمیز به جوان، نوازش خجولانۀ دستهای لرزان او را آهسته پس میزد.
مادام بوواری داستان خیانتهای زنی است به نام اِما با روحی سرکش و قانعنشدنی. اِما دختری است روستایی که به علت شکستگی پای پدرش با کمکپزشکی با نام شارل بواری آشنا می شود و او هم با وجود داشتن همسر، به دلیل دلبستگی نادانستهای به پیرمرد و دخترش بیش از دیگر بیماران سر میزند. از قضا همسر پزشک فوت میکند و اِما به قصد فرار از زندگی کسالتبار دهقانی و زندگی در شهر با شارل ازدواج میکند؛ ولی چیزی نمیگذرد که از روحیۀ سروسادۀ شوهرش دچار ملال میشود. از سویی جذابیتهای زندگی شهری او را خیالباف میکند و از سوی دیگر روزبهروز از زندگی زناشویی سرخورده میشود. این سرخوردگی باعث میشود به مردی به نام لئون دل ببازد، ولی به علت ناتوانی لئون در ابراز احساساتش این عشق فروکش میکند و لئون از آنجا میرود. در ادامه شارل و اِما با فردی ثروتمند به نام رودولف آشنا میشوند. او با زیرکی خود را به اِما نزدیک میکند و اِما که قصد دارد کمبودش را به هر نحوی جبران کند، از این حادثه کمال استفاده را میبرد و به خیانت با وی تا سرحد جنون ادامه میدهد. ولی به دلیل رنج بسیاری در زندگی با شارل برده، از غصه بیمار میشود.
داستان به اینجا ختم نمیشود. پس از بهبودی نسبی، اِما دوباره به لئون برمیخورد و این بار با گذشت چند سال که هر دو (بهویژه اِما) تجربۀ کافی در عشق بهدست آوردهاند، احساسات خود را بروز میدهند. اِما در این عشق تمام اصول را زیر پا میگذارد و به دلیل عمر هدررفتۀ خود در کنار همسرش حسرت میخورد. درحالیکه شارل وی را با تمام وجود دوست دارد. از همین جا اِما نادانسته در سراشیبی سقوط میافتد و عمری را با فساد میگذراند: به دلیل رابطه با لئون زیر بار قرضهای سنگینی میرود که در پایان باعث به حراج رفتن لوازم زندگیشان میشود. اما با توجه به مسائل پیشآمده و همچنین دلسردی لئون نسبت به او با آرسنیک خودکشی می¬کند . شارل که همواره عاشق اِما بود چند سال بعد فوت میکند.
همۀ خانوادههای خوشبخت مثل هماند؛ ولی هر خانوادۀ بدبخت، فلاکتهای مخصوص خودش را دارد.
تالستوی آنا کارنینا را در سال 1878 منتشر کرد. کتابی 1000 صفحهای در دو جلد و هشت فصل. تالستوی پیش از آن جنگ و صلح را نوشته بود، ولی آنا کارنینا را اولین رمان خود به معنای دقیق کلمه میدانست. فیودار داستایوسکی آن را «اثر هنری بیعیب و نقص» نامید و ویلیام فاکنر آن را «بهترین رمانی که تا کنون نوشتهاند» میدانست.
کلیت رمان حول دو ماجرا میچرخد: نخست رابطۀ نامشروعی که میان کنتس آنا کارنینا و افسر نظامی به نام کنت ورونسکی شکل میگیرد. ورونسکی از آنا میخواهد از همسرش جدا شود و با او ازدواج کند، ولی فشار آداب و رسوم زندگی اشرافی و زندگی مذهبی مانع این کار است. آنها برای ادامۀ زندگی به ایتالیا میروند ولی در جامعۀ آنجا نیز نمیتوانند جایی برای خود دستوپا کنند. وقتی به روسیه باز میگردند، ورونسکی زندگی سابق خود را از سر میگیرد، ولی آنا روبهروز در خیال حسادت و شک بیوفاییهای او غرق میشود. و دیگری زندگی زمینداری به نام کنستانتین لهوین (شخصیتی شبیه خود تالستوی) که به زندگی پرزرقوبرق شهری پشت میکند و تصمیم به آباد کردن زمینهایش در روستا میگیرد. او به پرنسس کیتی دل میبازد و با دشواریهای فراوان موفق به ازدواج با او میشود، ولی تا زمان تولد نخستین فرزندش، درگیر مسئلۀ ایمان است.
آنا کارنینا دربارۀ خیانت، دورویی، حسادت، ایمان، خانواده، ازدواج، جامعه، پیشرفت و امیال و هوسهای جسمانی است. تالستوی نصیحتگویی نمیکند و در عوض چشمانداز گستردهای از زندگی روسی را به تصویر میکشد تا خواننده همۀ موضوعات را به چشم خود ببیند.
نکتۀ جالب و در عین حال دردناک داستان این است که آنا درست در روز آشنایی با ورونسکی در قطار، شاهد افتادن یکی از کارگران جلوی قطار و مرگ اوست. آنا این واقعه را به فال بد میگیرد و از قضا در پایان رمان معلوم میشود سرنوشت خود او همین است.
شکافی را که گناه در روح آدمی به وجود میآورد، در این عالم فانی با هیچ وسیلهای نمیتوان پر کرد.
ناتانیل هاثورن با نوشتن داغ ننگ در سال 1850 به شهرت رسید. داغ ننگ دربارۀ زنی به نام هستر پرین در جامعۀ مذهبی آمریکا در قرن هفدهم است که فرزندی نامشروع به دنیا میآورد و میکوشد با ندامت و متانت، زندگی تازهای آغاز کند. قهرمانهای اصلی کتاب چهار نفرند: هستر و دخترش، شوهرش پزشک پیری با نام ساختگیِ «راجر چیلینگورث»، و عاشق او عالیجناب دیمزدیل. هستر روحیهای قوی و بردبار دارد؛ دخترکش بچهای شیطان است، شوهرش منتقمی است قهار و خبیث، و عاشقش بینهایت ضعیف و رنجور. داستان دربارۀ گناه است و با کشمکشهای روحیِ شخصیتها به پیش میرود. عذابِ وجدان مایۀ مرگ دیمزدیل میشود؛ و همین کشمکش روحی دوباره هستر را به سرزمینی که در آن گناه کرده است، میکشاند. هستر وقتی بعد از سالها بدبختی و بیسروسامانی و جدایی، دوباره کشیش را در جنگل میبیند، به او میگوید: «تو شجاع نبودی، تو راستگو نبودی.» به این ترتیب داستان اخلاقی است و مثل بسیاری از آثار کلاسیک، اخلاق و زیبایی در آن دست به دست هم میدهند.
اگر به شخصی خیانت شود که به خاطر او به شخص دیگری خیانت شده است، بدین معنا نیست که با آن شخصِ دیگر از درِ آشتی درآید. زندگی این هنرمند مطلقه شباهتی به زندگی والدینِ خیانتدیدهاش نداشت. نخستین خیانت جبرانناپذیر است، و از طریق واکنشی زنجیرهای، خیانتهای دیگری را برمیانگیزد که هر کدام از آنها ما را بیشازپیش از خیانت پیشین دور میکند.
کوندرا پنجمین رمان خود را با عنوان سبکی تحملناپذیر بار هستی در سال 1982 نوشت و برای نخستین بار در 1984 در فرانسه منتشر کرد. وقایع رمان در پراگ سال 1968 و حول و حوش زندگی هنرمندان و روشنفکران و وقایع بهار پراگ میگذرد. توما و ترزا شخصیتهای اصلی کتاباند. با اینکه توما بهترین جراح یکی از بیمارستانهای پراگ است و مایل نیست هیچ زنی به زندگیاش وارد شود، یک «رشته اتفاق ششگانه» او را به سوی ترزا میکشاند که پیشخدمتی در یک شهر کوچک است. در سراشیب لغزندۀ «سنگینی» و به خاطر عشق ترزا _زنی که «جلوۀ اتفاق مطلق» است_ توما آزادی، حرفه و همهچیز خود را فدا میکند. ترزا با آرمانخواهیِ سادهدلانه و احساسات پاک و بیآلایش خود، «ابطال تمام تضادها، ابطال دوگانگی تن و روان، و حتی ابطال زمان» را میخواهد، و چون تحقق این خواسته ممکن نیست، رنج میبرد و رؤیاهای وحشتناک میبیند.
سابینا _هنرمند نقاش و دوست توما_ «زندگی را سبُک میخواهد» و «هیچچیز را زیباتر از به سوی نامعلوم رفتن نمیداند.» فرانز، روشنفکر چپگرا و دوست سابینا، شیفتۀ وفاداری است و آن را مایۀ وحدت زندگی میداند. او معتقد است «وفاداری والاترین پارساییهاست که به زندگی ما وحدت میبخشد و بدون آن، زندگی ما به صورت هزاران احساس ناپایدار پراکنده میشود.»
بعد به همسرش فکر کرد، و به نظرش رسید زندگیاش با او اکنون در نوری ضعیف و ملایم فرو رفته است و از این غبار شیرگون فقط گهگاه چیزی خود را به رخ میکشید، موهای بور او در نور چراغ، نور روی قاب یک تابلو، ایرما که با تیلههای شیشهای که هر یک رنگینکمانی در خود داشتند، بازی میکرد، و بعد دوباره غبار بود و حرکات آرام و تقریباً سیال الیزابت.
خنده در تاریکی ماجرای دلبستگی مردی میانسال به دختری بسیار جوان است. علاقهای که نهایتاً به رابطهای انگلی میان آن دو میانجامد. ناباکوف بعدها همین مضمون را دستمایۀ نوشتن لولیتا قرار داد.
آلبینوس، منتقد هنر و مرد متأهل خوشبختی است که در برلین زندگی میکند. او در سینما با دختر 17سالهای به نام مارگو آشنا میشود و به او دل میبندد. بارها با او قرار میگذارد تا عاقبت او را اغوا میکند. مارگو نامهای به خانۀ آلبینوس مینویسد که به دست زن او، الیزابت، میافتد و رابطۀ آنها فاش میشود: زندگی آلبینوس از هم میپاشد. آلبینوس مارگو را به دوستش رکس معرفی میکند، غافل از اینکه این دو سابقاً رابطه داشتهاند و بدین ترتیب ناخواستۀ مایۀ ازسرگیری رابطۀ آنها میشود. آن دو برای سرکیسه کردن آلبینوس همدست میشوند.
آغاز کوبندۀ خنده در تاریکی ما را به یاد آغاز داستان میشایل کلهاس اثر هاینریش فُن کلایست میاندازد:
زمانی در برلین آلمان مردی زندگی میکرد به نام آلبینوس. وی ثروتمند و محترم و خوشبخت بود. روزی همسرش را به خاطر معشوقۀ جوانی ترک کرد. عاشق شد، ولی کسی به او عشق نورزید و زندگیاش تباه شد.
به سدّ محالی پی میبردم که عشق به آن بر میخورَد. خیال میکنی موضوع عشقت کسی است که شاید در برابرت خفته، در بدنی نهفته است. اما افسوس، امتداد این کس تا همۀ نقطههای فضا و زمانی است که در آنها به سر برده است و خواهد برد. اگر به تماس او با این یا آنجا، این یا آن ساعت دست نیابی، دستت به خودش هم نمیرسد. و تماس با همۀ این نقطهها نشدنی است. باز اگر جایشان را میشناختی میتوانستی خود را به آنجا بکشانی. اما کوروار به هر سو میروی و نمییابی. و بدگمانی از همین است، و حسادت، و آزار. زمان گرانبهایی را به جستجوی واهی هدر میدهی و ندانسته از کنار حقیقت میگذری.
اگرچه رمان پروست مانند چند کتاب قبلی تماماً دربارۀ خیانت نیست، ولی بد نیست به دلیل نقش مهم خیانت در یکی از جلدها، به آن اشاره کنیم.
جلد ششم رمان پروست، با عنوان اسیر، روایت زندگی مشترک آلبرتین و راوی در پاریس است. خانوادۀ راوی بیرون از پاریس، به کارهای خود مشغولاند و او و آلبرتین را با فرانسواز تنها گذاشتهاند. راوی بارها میگوید دیگر آلبرتین را دوست ندارد، ولی از سر حسادت کنار او مانده است. حتی یک بار چیزی نمانده او و آندره را حین ارتکاب عمل غافلگیر کند؛ شک او بالا میگیرد و احتمال بروز اینگونه موارد مایۀ عذاب اوست. وقتی آلبرتین میخوابد، راوی آسودهخاطر است: وقتی خواب است هویتهای چندگانه و پراکنده و امیال ناشناختۀ او فروکش میکند؛ فقط در این مواقع است که راوی احساس میکند ”وجود گزیرپای“ او را در چنگ دارد. ولی به مرور پی میبرَد که تلاش برای مهار او بیفایده است: رویدادهای تصادفی، داستانهای ساختگی ولی بودار، و نیمچهحقایقی که برای لاپوشانیِ دروغهای قبلی میگوید، بسیار فاشکنندهتر از تجسسهای چند سال اخیرِ راوی است.
فکر و خیال دربارۀ خیانتهای احتمالیِ آلبرتین چنان ذهن راوی را درگیر کرده که نمیتواند دستبهکار نوشتن شود. آرزوی سفر به ونیز و آغازی جدید در دل او زبانه میکشد، و درست زمانی که قاطعانه تصمیم میگیرد برای همیشه از آلبرتین جدا شود، فرانسواز خبر میدهد که وقتی راوی خواب بوده، او وسایلش را جمع کرده و گریخته است.
اسیرْ کتاب دلشورهآوری است، سرشار از بدگمانی، بیاعتمادی و رنج. ولی گهگاه، وعدۀ چیزی فراتر را در خود دارد، و زیبایی و بصیرتی ناگهانی از آن سر بر میآورَد که اخم خواننده را میگشاید و او را تا اوج الهامات هنرمندانه بالا میکشد.
اگر قرار باشد یک خصوصیت را در آدمیزاد نام ببریم که واقعاً شگفتانگیزتر از هر خصوصیت دیگری باشد، به نظر من همان حافظه و خاطره است. قدرتها، ضعفها و نابرابریهای حافظه از هر چیز دیگری در ما درکناپذیرتر است. حافظه گاهی خیلی قدرتمند است، فوری به سراغ آدم میآید، گوش به فرمان است. گاهی گیج و سرگشته، و خیلی ضعیف… در مواقعی هم خودسر و غیر قابل مهار! …ما آدمها از هر لحاظ معجزۀ خلقتایم… اما قوۀ یادآوری و فراموشی، دیگر واقعاً غیر قابل درک است.
منسفیلد پارک، مانند تمام آثار جین آستین، از تمام کتابهایی که تا اینجا نام بردیم اخلاقگراتر است. فَنی پرایس، قهرمان داستان، در برابر بیاخلاقیها، خطاها و خیانتهای اطرافیان مقاومت میکند تا خود به یکی از آنها تبدیل نشود.
فَنی(فرانسس پرایس) را وقتی ده ساله است خانوادهاش به خانۀ عمو (تامس برترام) و زنعمویش میفرستند. او در آنجا در کنار عموزدههایش تام، ادموند، ماریا و جولیا بزرگ میشود و میان او و ادموند محبتی شکل میگیرد. پس از مدتی مری و هنری کرافرد، خواهرزن و برادرزن کشیش محل، به دیدن خانوادۀ برترام میآیند و ادموند به مری دل میبندد.
همزمان با این وقایع، دخترعموی فنی یعنی ماریا، با اینکه نامزد دارد، با هنری کرافرد وارد رابطه میشود. پس از مدتی هنری به فنی پیشنهاد ازدواج میدهد، ولی او به دلیل مخالفت عمویش نمیپذیرد. دو دخترعموی فنی سرنوشت بدی پیدا میکنند: ماریا عاقبت با هنری فرار میکند و جولیا به همراه جوانی ناباب به نام ییتس از خانه فرار میکند. رفتارهای خودخواهانۀ مری کرافرد هم باعث میشود ادموند از این علاقۀ کورکورانه دست بردارد و دوبارۀ به سوی فنی بازگردد و با او ازدواج کند.
قصه نه آغازی دارد، نه پایانی: آدمی به اختیار خودش روی یکی از تجاربش دست میگذارد، و از آنجا همهچیز را به چشم گذشته و آینده میبیند.
پایان رابطه دربارۀ زندگی رماننویسی به نام موریس بندریکس در سالهای جنگ جهانی دوم در لندن است. بندریکس با زنی به نام سارا مایلز که همسرش (هِنری) کارمندی عنین است دل میبازد و با او وارد رابطه میشود، ولی به زودی درمییابد که این رابطه دوام چندانی نخواهد داشت، زیرا حسادتهای آشکار او بر این رابطه سایه افکنده است. وقتی سارا حاضر به طلاق از همسرش نمیشود، موریس از کوره در میرود. بعد از این اتفاق، سارا بی هیچ توضیح بیشتری، با او قطع رابطه میکند.
از سویی هِنری پس از مدتی به روابط زنش مشکوک میشود و از سوی دیگر، بندریکس کارآگاهی خصوصی میگیرد تا از روابط تازۀ سارا سر در بیاورد. از دفتر یادداشت سارا کاشف به عمل میآید که او با خدا عهد بسته اگر بندریکس از بمباران لندن جان سالم به در ببرد، دیگر با او وارد رابطه نشود. مصیبتهای فراوانی بر سر سارا میرود که و او نهایتاً در اثر عفونت ریه جان میبازد. در آخرین صفحۀ رمان گویی بندریکس هم در پی این ماجراها به خدا ایمان آورده، هرچند او را دوست ندارد.
روابط خطرناک داستانی است به سبک نامهنگاری دربارۀ زن و مردی رقیب به نام مارکیز دو مِرتوی و ویکُنت دو والمون که سابقاً عاشق و معشوق بودهاند و اکنون با اغوا کردن دیگران، به سوء استفاده از آنها میپردازند. هدف آن دو از این روابط خیانت بار، لذت شخصی و به رخ کشیدن قدرتشان است.
بانویی شریف و متأهل به نام مادام دو توروِل به دور از همسرش در قصر عمۀ ویکنت دو والمون به سر میبرد. ویکنت تصمیم گرفته از فرصت استفاده کند تا او را فریب دهد و به خیانت وادارد. همزمان، مارکیز دو مِرتوی نیز تصمیم گرفته دختر جوانی به نام سسیل دو وولانژ را اغوا و وادار به خیانت کند؛ مادرِ سسیل به تازگی او را از صومعه بیرون آورده تا برای ازدواج با کسی که سابقاً عاشق مِرتوی بوده ولی دست رد به سینۀ او زده، آماده کند. سسیل به معلم موسیقیاش، شوالیه دانسِنی، دل بسته است و مِرتوی و والمون وانمود میکنند قصد دارند آن دو را به هم برسانند، ولی در حقیقت نقشۀ خودشان را پیش میبرند.
آندره در مقالهای که بعدها به عنوان پیشگفتار به این رمان افزوده شد میگوید برخلاف اینکه غالباً گفتهاند روابط خطرناک داستانی است دربارۀ خیانت و بیبندوباری، ولی باید آن را پیشگام ظهور نوع جدیدی از شخصیتها در ادبیات فرانسه دانست. مالرو ویکنت دو والمون و مارکیز دو مِرتوی را شخصیتهایی «بیسابقه» در ادبیات میداند که «برای اولین بار [در ادبیات اروپا]، عامل تعیینکنندۀ اعمال و رفتار آنها ایدئولوژی است.»
در سالهایی که جوانتر و به ناچار آسیبپذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزمزه میکنم. وی گفت:
«هروقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که توی این دنیا، همهٔ مردم مزایای تو رو نداشتهن.»
گتسبی بزرگ دربارۀ مرد جوانی به نام جِی گتسبی است که ثروت زیادی دارد و خانۀ اشرافیاش دائماً محل برگزاری مهمانیهای بزرگ و باشکوه است. کسی نمیداند این ثروت از کجا آمده است و شایعات فراوانی دربارۀ زندگی او در میان مردم میگذرد. مثلاً شایعه است که گتسبی از خانوادۀ بسیار فقیری بوده که عاشق دختر پولداری به نام دیزی میشود، بعد در زمان سربازی از دیزی دور میشود و خبر ازدواج او را میشنود. با این حال گتسبی عاشق میماند و همیشه چشمش به دنبال دیزی میگردد و با وجود ثروت و شهرت و قدرت و نفوذ فراوان، قادر به فراموش کردن عشق قدیمی خود نیست.
اکنون دیزی در شهر اوست و ماجراهایی شروع می شود. گتسبی میکوشد میان دیزی و همسرش جدایی اندازد و به عشق قدیمی خود برسد. سرانجام آن دو از طریق آژانس نیک کاراوِی که دوست دورۀ کودکی دیزی است، با هم روبهرو میشوند. گتسبی تصور میکند نیک میتواند دیزی را به او بازگرداند. اما معلوم میشود دارایی گتسبی از راههای غیرقانونی به دست آمده که شامل معاملات قاچاق است. و این عاملی است که شوهر دیزی علیه گتسبی به کار میگیرد. پس از درگیری لفظی میان گتسبی و شوهر دیزی در هتلی در منهتن، گتسبی و دیزی سوار ماشین گتسبی میشوند و در راه، دیزی که پشت فرمان نشسته، با یک زن پیاده تصادف میکند. همسرخشمگین زن مرده، به تصور این که گتسبی راننده بوده، روز بعد درحالیکه گتسبی در استخر خانهاش است، به او شلیک میکند. تام و دیزی مدتی در املاک پهناورشان گوشۀ عزلت میگیرند و نیک کاراوی ، راوی ماجرا، به زادگاه خود باز میگردد و سعی میکند از آنچه شاهدش بوده، فرار کند. نیک، تماشاچی بیگناه، در حقیقت تمام ماجراست، نه فقط به عنوان یک شاهد، بلکه به عنوان وجدان اخلاقی کتاب.
حتی اگر در تمام عمرتان فقط یک کتاب خوانده باشید، میدانید کتاب خواندن چه موهبتی است. کتاب لذتی وصفناپذیر به شما میدهد. گرچه در ارزش مطالعه شکی نیست، ولی عادت کتاب خواندن از میان ما رخت بربسته است. یکی از دلایل کم شدن مطالعه رشد تکنولوژی است. با این حال، اکثر ما از فواید پرشمار مطالعه بیخبریم. در اینجا به 30 دلیل اهمیت کتاب خواندن اشاره میکنیم:
یکی از مهمترین دلایل اهمیت کتاب خواندن، کسب دانش است. کتاب منبع سرشار اطلاعات است. خواندن کتابهای گوناگون اطلاعات فراوانی دربارۀ موضوعات مختلف در اختیار ما میگذارد و به آگاهی ما عمق میبخشد. هر کتابی که میخوانید، چیزهای تازهای میآموزید که در غیر این صورت از آنها بیخبر میماندید.
پژوهشها ثابت کرده که مطالعه تأثیر مثبتی بر مغز دارد. مطالعه ذهن را فعال نگه میدارد و از زوال ذهن و آلزایمر پیشگیری میکند. زیرا فعالیت مغز مانع از دست رفتن نیروی آن است. مغز مانند ماهیچهای است که با تمرین میتوان آن را قوی و سالم نگه داشت. کتابخوانی مانند حل معما ورزشی ذهنی و مایۀ سلامت مغز است.
مطالعه بر بدن نیز تأثیر مثبتی دارد و حتی بهتر از پیادهروی یا گوش سپردن به موسیقی به رفع استرس کمک می¬کند. پژوهشها نشان میدهد کسانی که بیشتر کتاب میخوانند استرس کمتری دارند.
هنگام خواندن کتاب باید موضوع آن، شخصیتها و پیشینۀ آنها، زمینۀ داستان و جزئیات آن را به یاد داشته باشید. هرچه مغز بیشتر به یاد بسپارد، حافظه بهتر تقویت میشود. به علاوه، چیزهای تازهای که به یاد میسپارید، هم راه را برای خاطرات جدید هموار میکند و هم خاطرات پیشین را تقویت میسازد.
هرچه بیشتر میخوانید، تخیل شما را قویتر میشود. وقتی کتاب داستانی میخوانید، ذهن شما تمام سعی خود را میکند تا ماجراها را به تصویر در آورد.
یکی از مهمترین فواید مطالعه، تقویت مهارتهای انتقادی است. مثلاً خواندن داستانهای رمزآمیز، ذهن را تحریک میکند. تقویت مهارتهای انتقادی ذهن به شما در تصمیمگیری در امور روزمره کمک میکند. کتاب خواندن ذهن را به شکلی وادار به اندیشیدن و پردازش اطلاعات میکند که مثلاً با تماشای تلویزیون امکان آن فراهم نمیشود. هرچه بیشتر کتاب بخوانید، درک شما از آنچه میخوانید و کاربردهای آن عمیقتر میشود.
کتاب خواندن واژگانی که میدانید را افزایش میدهد و بر زبان شما تأثیر میگذارد. حین مطالعه به واژگان و اصطلاحات و سبکهای تازهای در نوشتن برمیخورید.
با خواندن کتابهای خوشساخت به نویسندۀ بهتری تبدیل میشوید. نویسندگان نیز مانند هنرمندان با نوشتههای خود بر همدیگر تأثیر میگذارند. نویسندۀ موفق کسی است که با مطالعۀ آثار دیگران مهارتهای خود را افزایش دهد. پس اگر میخواهید نویسندۀ بهتری باشید، کار را با آموختن از استادان نویسندگی آغاز کنید.
افزایش واژگان و ارتقای مهارتهای نوشتاری مایۀ پیشرفت مهارتهای ارتباطی شماست. هرچه بیشتر بخوانید و بنویسید، بهتر ارتباط برقرار میکنید. افزایش تواناییهای ارتباطی شما، روابط شما با دیگران را گسترش میدهد و به ارتقای جایگاه شما در محل کار و تحصیل میانجامد.
مشغلههای فراوان در زندگی، ذهن ما را به سمت و سوهای گوناگون میکشاند. مثلاً ناچارید زمان خود را میان انجام کار، چت کردن با دیگران، چک کردن ایمیل، سر زدن به فیسبوک و اختلاط با همکاران و همکلاسیها تقسیم کنید. این همه کار باعث افزایش استرس و کاهش بهرهوری شما از زمان میشود. ولی هنگام مطالعه، افکار و چشمان شما غرق جزئیات کتاب میشود و تمام ذهن شما به سمت چیزی میرود که میخوانید. کافی است روزی دستکم بیست دقیقه کتاب بخوانید تا از تأثیر مثبت آن بر تمرکز ذهنتان شگفتزده شوید.
کتاب خواندن ما را مشغول نگه میدارد و علاوه بر آن، استفادۀ پرفایدهای از زمان ماست. مطالعه نه فقط ما را از نگرانیها را دور میکند، بلکه ذهن را از یکنواختی نیز نجات میدهد. کتاب بهترین وسیلۀ سرگرمی است. کسی که به کتاب خواندن عادت میکند، هرگز کلافه نمیشود. هر کتاب شما را به دنیای متفاوتی میبرد و اسباب طراوت و آسایش شما را فراهم میکند.
کتابخوانی در مقایسه با سرگرمیهای دیگر بسیار ارزان است. فیلمی که با بلیط ده یا بیست هزار تومان تماشا میکنید، فقط یکی-دو ساعت شما را سرگرم نگه میدارد. ولی با همین پول کتابی میخرید که ساعتها مایۀ سرگرمی است.
زندگی سرشار از دشواریهای مختلف است. کسب اندکی انگیزه میتواند در مواجهه با هر یک از این مشکلات کمک بزرگی باشد. خواندن کتابهای انگیزهبخش دربارۀ تجارب دیگران در زندگی میتواند زندگی شما را تغییر دهد. خواندن کتابهای خوبی مانند زندگینامههایی که افراد دربارۀ تجارب خودشان نوشتهاند، هم مشوق شما در زندگی است و هم راهنمایی برای دستیابی به اهدافتان. تجارب دیگران میتواند الهامبخش شما باشد تا در زندگی خودتان دانشآموز، همسر، دختر، پسر، مادر، پدر و کارمند بهتری باشید.
هزاران و چه بسا میلیونها کتاب خوب دربارۀ حفظ سلامتی وجود دارد. بسیاری از این کتابها حقیقتاً راهنمای خوبی برای بهبود سلامت شماست و خواندن آنها به رفع افسردگی شما کمک میکند. کسانی که از افسردگی شدید رنج میبرند، میتوانند فواید بسیاری از خواندن این کتابها به دست آورند. به علاوه، از چنین کتابهایی نکات فراوانی دربارۀ ورزش، رژیم، و راههای مختلف برای کسب سلامتی میآموزید و همۀ اینها به بهبود سلامت ذهنی و بدنی شما کمک میکند.
پژوهشهای گوناگون نشان میدهد مطالعه، به ویژه خواندن کتابهای داستانی، عواطف و احساسات شما را تقویت میکند. پژوهشی در هلند نشان میدهد افرادی که خود را درگیر مطالعۀ داستان میکنند، از سطح بالاتری از عواطف و احساسات برخوردارند. هنگام خواندن داستان، شما بخشی از داستان میشوید و دردها و شادیها و تمام احساسات شخصیتها را احساس میکنید. با این کار، ذهن شما میآموزد که وضعیتها و اتفاقات مختلف چه تأثیری بر دیگران دارد و از این طریق، همدلی شما با آنها افزایش مییابد. بنابراین، با خواندن کتابهای داستانی، دنیایی بهتر و سرشار از همدلی میان انسانها میآفریند.
مطالعه بهطور کلی یکی از راههای تقویت تمام مهارتهاست. برای پیشرفت در هر رشتهای، کتابهای ویژۀ آن وجود دارد. کتاب مهمترین منبع دریافت اطلاعات در هر موضوع و رشتهای است. بزرگترین فایدۀ کتاب این است که بسیار بیش از آنچه در کلاسهای درس گفتهاند، به شما میآموزد. هدف شما چه آموختن آشپزی باشد یا رقص، یا حتی نظافت، خواندن کتابی دربارۀ آن، مهارتهای شما را افزایش میدهد.
با خواندن کتابهای بسیار، توان ارتباطی شما افزایش مییابد و اطلاعات بسیاری در حوزههای مختلف به دست میآورید. همۀ اینها نهایتاً به افزایش خودباوری شما میانجامد. افزایش اعتماد به نفس و توانمندیهای مختلف، از شما انسان مفیدتر و بهتری میسازد.
کتابها عموماً کموزن و به راحتی قابل حملاند. از سوی دیگر، برخلاف رایانهها و بازیها فضای چندانی اشغال نمیکنند. کتاب را میتوان در جیب یا کیف گذاشت و با خود به همهجا برد. میتوان آن را همهجا، در سفر در هواپیما، در رختخواب پیش از خواب، در زیر سایهای حین استراحت، و حتی در تعطیلات، مطالعه کرد.
مشکلات خواب باعث کاهش بهرهوری در فعالیتها میشود. به همین دلیل بسیاری از متخصصان به افراد توصیه میکنند انجام کاری آرامبخش را به یکی از عادتهای پیش از خواب خود تبدیل کنند. کتاب خواندن یکی از بهترین راهها برای کسب آرامش پیش از خواب است. به جای تماشای تلویزیون یا اتلاف وقت با تلفن همراه در رختخواب، بهتر است پیش از خواب وقت خود را به مطالعه بگذرانید. تابش نور تلویزیون و موبایل تأثیر نامطلوبی بر خواب شما خواهد داشت. ولی تأثیر کتاب درست برعکس آن است.
سیر در کتابهای داستان، شما را به دنیاهای دیگری میبرد که همهچیز در آنها متفاوت است. شما با خواندن کتاب به فرهنگهای دیگری پا می-گذارید. کتابها افق دید شما را گسترش میدهند و شما را با کشورها و مردمان دیگری آشنا میکنند که پیشتر دربارۀ آنها هیچ تصوری نداشتید. مطالعه بهترین راه برای سیر ذهن شما در سرزمینهای بیگانه است.
همیشه میتوانیم آموختههای خودمان را با خانواده و دوستان و همکاران سهیم شویم. این کار توان ما برای اجتماعی شدن را افزایش میدهد. انسان موجودی اجتماعی است. این قابلیت انسان در دنیای تلفنهای همراه ضعیف شده است. با کتابخوانی میتوان جمعها و گروههای تشکیل دارد و دانستههای خود را با دیگران به اشتراک گذاشت.
مهمترین تفاوت میان کتاب خواندن و تماشای تلویزیون این است که مطالعه توانمندیهای شما برای خلاقیت را بالفعل میکند. هرچه بیشتر بخوانید، بیشتر میآموزید. افکار جدید باعث میشود ذهن شما راههای تازهتر و بهتری را در زندگی کشف کند. بدین طریق، تصویر دیگری از دنیا به دست میآوریم و همواره راهحلهای متفاوتی کشف میکنیم.
یکی دیگر از فواید کتاب خواندن این است که میتوان بسته به توانایی خودتان بیاموزید. کتاب همواره در اختیار شماست و هروقت احساس کردید جایی را درست متوجه نشدهاید، میتوانید دوباره به آن مراجعه کنید. میتوانید هر بخشی از کتاب را هر چند بار که خواستید بخوانید، بدون نگرانی از اینکه چیزی را از دست بدهید. اگر کتابی که میخوانید، کتاب راهنمای کاری باشد، میتوانید، هر مرحله از کار را سر فرصت بیاموزید و بعد از رفع یک بخش از مسئله، به سراغ بخش بعد بروید. بنابراین همهچیز همگام با میل شما پیش میرود و آزادید هر کاری را طبق خواستۀ خود پیش ببرید.
آنقدر کتاب خوب وجود دارد که هرگز در تمام عمر خود دچار کمبود نمیشوید. قرنهاست انسانها کتاب نوشتهاند، مینویسند و خواهند نوشت. کتاب برای شما چه منبع الهام باشد، چه وسیلهای برای خنده، چه منبع احساسات عاشقانه و چه کسب مهارتهای جدید، برای همۀ اینها بیشمار کتاب وجود دارد. کافی است وقتی را برای مطالعه در نظر بگیرید و کتابی را برای خواندن انتخاب کنید. هرگز با کمبود کتابهای خوب مواجه نخواهید شد.
کتاب به ما تشخیص خوب از بد را میآموزد. با خواندن کتاب میتوان راههای مختلف زیستن و مواجهه با مشکلات را آموخت. بدین طریق درمییابید در گذشته کدام شیوههای زندگی درست از آب درآمده و کدامیک ناکارآمد بوده است. بر اساس این آموختهها قدرت تصمیمگیری شما در زندگی افزایش مییابد.
تاریخ ما در آنچه امروز هستیم نقش مهمی دارد. با خواندن کتابها میتوان درک بهتری نسبت به گذشته و تأثیر آن بر حال به دست آورد. کتاب فرصتی در اختیار ما میگذارد تا با پیشینه، کشور و به طور کلی با دنیای پیرامون خود بیشتر آشنا شویم. مطالعه بهترین راه برای مرور گذشته و شناخت درست زمان حاضر است.
کتاب علاوه بر اینکه ارزان است، فرصتی برای صرفهجویی نیز فراهم میکند. زیرا کتاب خواندن نیازی به صرف انرژیها یا تجهیزات مختلف ندارد. با خواندن کتابی دربارۀ مهارتی مانند آشپزی، نجاری یا دیگر مهارتهای فنی میخوانید، از هزینه کردن برای استخدام دیگران معاف میشوید. بنابراین نه فقط مهارت جدیدی میآموزید، بلکه در هزینهها نیز صرفهجویی میکنید.
صرف زمان بسیار در برابر تلویزیون یا بازیهای ویدئویی در بلندمدت به سلامت چشم شما آسیب میزند. ولی استفاده از کتاب آسان و بیضرر است. هیچکس از خواندن کتابهای زیاد کور نشده است. کتابخوانی هیچ خطر و عوارض جانبی در پی ندارد. هرچه هست فایده است.
کتاب همواره به ما چیزهای تازهای میآموزد و کسانی که بیشتر میخوانند از دیگران باهوش¬ترند، ذهن بازتری دارند و نسبت به پیرامون خود آگاهترند.
فیلمهای بسیاری را از روی کتابها اقتباس کردهاند. ولی عموماً با تماشای فیلمی که کتاب آن را خواندهایم پی میبریم که کتاب بسیار بهتر از فیلم است. همواره جاهایی در کتاب وجود دارد مثلاً جایی که غرق افکار قهرمان داستان میشویم که در فیلم به خوبی به بیننده منتقل نمیشود.
برای شروع هر کاری لازم است که پیشنیازهایی را آماده کنیم. در مورد شروع فرآیند مطالعهی کتاب اولین سوالی که پیش میآید این است: چه کتابی بخوانیم؟ پاسخ به این سوال کمی سخت است. به طور کل معرفی کتاب مسئولیتی سنگینی است که تیم تحقیق و مدیریت کتاب وب با تکیه بر بیش از 2 دهه تجربه کاری در زمینه فروش و انتشار کتاب تصمیم گرفته است در این مسیر خطرناک قدم بردارد و شما را با برترین کتابهای هر ژانر آشنا کند.
حوزهی مطالعاتی مورد نظر یا مورد علاقهی خود را انتخاب نمایید
بگذارید یک گام به عقب برگردیم و یک پرسش مهمتر را مطرح کنیم. چرا باید کتاب بخوانیم؟ فواید کتاب خواندن چیست؟ افرادی که کتاب میخوانند به چه چیزهایی دست پیدا میکنند؟ اگر بخواهیم این سوالات را ادامه دهیم، یک فهرست بلندبالا خواهیم داشت. فهرستی پر از سوالاتی که شاید ذهن بسیاری از افراد را به خود درگیر کرده است. تمام این موارد باعث شد که به فکر تهیه مقالهای بیفتیم و این سوالات مهم را پوشش دهیم. حتی اگر این مطلب کمک زیادی هم به شما نکند، جرقهای را در ذهنتان ایجاد خواهد کرد که شما را راهنمایی میکند. بیایید با هم این مسائل را بررسی کنیم..
اولین گام برای شروع هرکاری این است که به فلسفهی آن پی ببریم. پیش از شروع کتاب خوانی هم لازم است دلیل این کار را بدانیم. قطعا شما هم هدفی از این کار دارید. حتی اگر برای پر کردن اوقات فراغت خود به کتاب پناه آوردهاید، این خود میتواند دلیل قابلقبولی باشد. مگر نه اینکه کتاب دوست ماست؟ چه چیزی بهتر از گذراندن ساعات فراغت در کنار یاران و دوستان؟
اما به راستی اهمیت کتاب خواندن در چیست؟ به عقیدهی بسیاری از افراد کتاب خواندن مهم است چون به افکار آدمی بال و پر میدهد. به ما درس زندگی میآموزد و ما را به فردی مجرب تبدیل میکند. همزمان ذهنمان هم پویا و فعال خواهد ماند و ممکن است در تنگناهای زندگی یاد جملهای از یک کتاب بیفتیم و نور امید در دلمان بدرخشد.
شاید اصلا بتوان گفت مهم نیست چه کتابی بخوانیم، در درجهی اول تنها مهم است که بخوانیم. افراد زیادی هستند که عقیده دارند هر کتابی ارزش یک مرتبه خواندن را دارد. کاری به درست یا غلط بودن این جمله نداریم. اما حتی اگر یک کتاب بد را هم بخوانید، در آن صورت قادر خواهید بود کتاب خوب را از بد تشخیص دهید. میبینید؟ حتی خواندن کتاب بد هم اهمیت دارد البته اینجاست که همراهمی یک فرد کتابخوان با شما اهمیت پیدا میکند. فردی خبره و آشنا در زمینه کتاب میتواند با معرفی کتاب هایی که ارزش خواندن دارند به شما در نیل به اهدافتان کمک کند.
فارغ از لذتی که کتاب خواندن با خود به همراه دارد، میتوان فواید بیشماری را برای آن مطرح کرد.در ادامه قصد داریم 11 مورد از مهمترین فواید کتاب خواندن را که در تصمیمگیریهای کتاب وب برای معرفی کتاب دخیل بودند را به شما معرفی کنیم.
کتاب خواندن باعث تحرک ذهنی و ورزش مغزی میشود. میپرسید چه کتابی بخوانیم تا به این هدف دست پیدا کنیم؟ پاسخ ساده است. هر کتابی این قابلیت را دارد که ذهن شما را درگیر کند. داستان، فلسفه، تاریخ، سیاست، هنر و ... همه و همه عملکردهای شناختی ذهن را تحریک میکنند. زمانی که بر روی متن کتاب تمرکز میکنید، تمام ذهن خود را به کار میگیرید تا به مفهومی از آن نوشته دست پیدا کنید و این تخصص ماست که در معرفی کتاب شما را یاری کنیم.
داریم از پیشنیازهایی حرف میزنیم که برای شروع کتاب خوانی لازم هستند. قطعا همه میدانند که برای خواندن کتاب باید سواد داشته باشند. حتی بهتر است برای کودکانی که هنوز سواد ندارند هم کتاب بخوانید و آنها را علاقهمند کنید.
پیش از آنکه تصمیم بگیریم چه کتابی بخوانیم، باید محیط مطالعه را مهیا کنیم. محیطی که پر از سروصدا و تردد است هرگز برای کتاب خواندن توصیه نمیشود. به همین دلیل است که افراد ترجیح میدهند به کتابخانه مراجعه کنند. هرچند نمیتوان هر روز برای مطالعه به کتابخانه رفت و این کار دشوار است. برای اینکه بتوانید برنامهی روزانهی مطالعهی خود را اجرا کنید و با پویش معرفی کتاب سایت کتاب وب همراه باشید میتوانید هر شب ساعتی قبل از خواب خود را به کتاب خواندن اختصاص دهید. در ساعات پایانی شب، محیط آرامتر است و شما میتوانید پس از خواندن چند صفحه خوابی آسوده را تجربه کنید.
تمرکز عامل مهم دیگری است که از پیشنیازهای کتاب خواندن به شمار میرود. تا تمرکز نداشته باشید یک خط هم نمیتوانید بخوانید. سعی کنید عوامل پرتکنندهی حواس مانند موبایل و کامپیوتر را دور کنید و به دور از هر گونه عامل مزاحم کتاب خواندن را آغاز کنید.
فراموش نکنید پیش از شروع کتاب خوانی، مشخص کنید که چه کتابی میخواهید بخوانید. اگر قرار است یک کتاب آموزشی بخوانید به سطح آن توجه کنید. چرا که شاید لازم باشد پیش از مطالعه، اطلاعاتی را در خصوص موضوع جمعآوری کنید.
ممکن است سردرگم شده باشید و مدام در پی یافتن پاسخ این پرسش باشید که: چه کتابی بخوانم. نگران نباشید، شما تنها انسان روی کرهی خاکی نیستید که با این پرسش چالشبرانگیز مواجه شدهاید. حتی شاید بارها اقدام به شروع کتاب خوانی کرده باشید و در همان ابتدای راه انگیزهی خود را از دست داده باشید. علاوه بر شما افراد بسیاری نیز به این وضع دچار شدهاند. یکی از دلایل این امر میتواند این باشد که کتاب خوبی را برای شروع انتخاب نکردهاند و این بزرگترین دلیل برای ما است که اقدام به معرفی کتاب کردهایم . ما میخواهیم با معرفی کتابهایی که میتوان روی آنها حساب کرد شما را با دنیای کتابخوانی آشنا کنیم و با همین تصمیم و کار دین و مسئولیت خود را نسبت به جامعه ایران ادا کنیم.
وقتی کسی برای معرفی کتاب به ما مراجعه میکند پیش از هر سوالی از او میپرسیم که به چه حوزهای علاقه دارد، به همین دلیل هم هست که در ابتدای این صفحه از شما پرسیدیم به چه حوزهای علاقه دارید تا شما را به سمت مطالب تخصصی همان ژانر هدایت کنیم.
پس برای اینکه بدانیم چه کتابی بخوانیم، باید اول علایق و سلایق خود را مشخص کنیم. البته در بسیاری از موارد، مطالعه در راستای اهداف آموزشی صورت میپذیرد. از همین رو باید به نیازهای خود توجه کنید تا بتوانید بهترین کتابهای موجود را انتخاب کنید.
زمانی که به دنبال انتخاب یک کتاب مناسب برای شروع کتاب خوانی هستیم، به منظور جلوگیری از سردرگمی بهتر است مرحله به مرحله پیش برویم. مقصود از این حرف چیست؟ کتاب خوانهای حرفهای در کتابخانهی خود دستهبندی موضوعی دارند. آنها کتابهای ادبی را در یک بخش میگذارند. کتابهای تاریخی را در جایی دیگر و کتابهای آموزشی را نیز در قسمتی دیگر قرار میدهند. حرفهای ها شاید با رمان و ادبیات شروع کرده باشند، شاید با فلسفه و یا تاریخ. باز هم پای علاقه و نیاز به ماجرا باز میشود.
به این ترتیب کار برایتان آسانتر خواهد بود. راحتتر میتوانید حوزهی مطالعاتی خود را انتخاب کنید. ژانرهای مختلف کتاب به شما کمک میکنند که مسیر خود را برای شروع کتاب خوانی آسانتر بیابید. اگر ژانر درست را انتخاب کنید، مطمئن باشید تا آخر عمر کتاب خوان باقی میمانید.
پاسخ به این پرسش نیازمند زمانی طولانی است. اما به طور کلی چند روش برای کتاب خواندن وجود دارند.
یکی از مطرحترین روشهای موجود نوتبرداری است. به کمک نوتبرداری میتوانید مفاهیم کلیدی را بهتر به خاطر بسپارید. این روش به ویژه برای مطالعهی کتابهای آموزشی و درسی بسیار مناسب است. البته یادداشتبرداری خود مبحثی گسترده است که تکنیکهای خاصی دارد.
در این میان شاید عدهای همزمان با شروع کتاب خوانی تکنیکهای تندخوانی را نیز فرا بگیرند. این نیز یکی دیگر از روشهای مطالعه است که اکنون افراد زیادی به آن روی آوردهاند. درست مانند نوتبرداری، این شیوه هم تکنیکها و اصول خاص خود را دارد.
اما فارغ از این شیوهها برخی به سراغ Skimming و Scanningمیروند. این دو تکنیک مطالعه از جمله تکنیکهای مطرحی هستند که در دنیا تدریس میشوند. در اسکیمینگ متن را سریع میخوانید تا به یک شمای کلی از آن دست پیدا کنید. مثلا عنوان و یا پاراگرافهای اول و آخر را مطالعه میکنید. در اسکنینگ نیز تندخوانی میکنیم، اما تفاوت آن با Skimming این است که جزئیات داخل متن هم مورد توجه قرار میگیرد.
این پرسشی سخت و در عین حال آسان است. قرار است اینجا به معرفی کتاب بپردازیم. اجازه دهید به یک ضربالمثل معروف انگلیسی اشاره کنیم که میگوید کتاب را از روی جلد آن قضاوت نکنید. اگر شیفتهی طرح جلد کتابی شدید، آن را بردارید و ورق بزنید. شاید محتوای داخل کتاب به درد شما نخورد. اگر این شیوه را پیش بگیرید و تنها بر اساس ظاهر کتاب، اقدام به خرید کنید، پس از مدتی کتابخانهای خواهید داشت که از لحاظ ظاهری زیباست ولی حقیقت آن است که هیچ ارزش دیگری برای شما ندارد.
اگر نمیدانیم چه کتابی بخوانیم، نباید تنها بر اساس ظاهر کتاب انتخاب کنیم (البته کتابهایی وجود دارند که در کنار طرح جلد زیبا، مطالبی فوقالعاده ارزشمند هم دارند). ا ما مشورت کنید و از ما بپرسید. نمیتوانید به زور خود را به مطالعهی یک ژانر خاص محدود کنید. مثلا اگر میبینید دوستانتان تاریخ میخوانند تنها برای فخرفروشی به سراغ مطالعهی تاریخ نروید. اگر واقعا قصد دارید در این زمینه اطلاعاتی کسب کنید و با دوستان خود مباحثی مفید داشته باشید، آنگاه میتوانید به سراغ این کتابها بروید.
بارها در طی این مطلب در پاسخ به پرسش «چه کتابی بخوانیم؟» موضوع را از زوایای مختلف بررسی کردیم. اما هرگز پاسخ مشخصی به این سوال ندادیم. اما اگر هنوز هم در یافتن پاسخ این سوال با مشکل مواجه هستید، میتوانید با بهترین کتابهای جهان شروع کنید. بعضی از کتابها آنقدر مطرح هستند که حتی افرادی که کتاب خوان نیستند هم نام آنها را شنیدهاند. بله، از همین کتابها برای شروع کتاب خوانی کمک میگیریم . برنامه معرفی کتاب خود را بر همین اصل استوار خواهیم کرد.
اما چه مزیتی در این سبک مطالعه وجود دارد؟ حقیقت آن است کتابی که با اقبال عمومی مواجه شده است و یا حتی در طول سالیان، نام آن همچنان بر سر زبانهاست میتواند گزینهی خوبی برای شروع باشد. چنین کتابهایی در سرتاسر دنیا خوانده شدهاند. افراد بسیاری از خواندن و مطالعهی آنها لذت بردهاند. کتابهایی که گسترهی وسیعی از سلایق مختلف را پوشش دادهاند، قطعا آنقدر قدرتمند هستند که شما را نیز راضی کنند.
پس برای اینکه دیگر مدام نپرسیم که چه کتابی بخوانیم، بهتر است دست به کار شویم و سراغ لیستهای معرفی کتاب سایت کتاب وب رویم.
آنچه در این مقاله خواندید، صرفا جمعآوری مطالبی بود که شاید بسیاری از شما پیش از این هم به آنها واقف بودهاید. در طول این مقاله کوشیدیم به طرق مختلف به سوالاتی نظیر چه کتابی بخوانیم؟ از کجا شروع کنیم؟ با چه روشی مطالعه کنیم؟ برای مطالعه به چه پیشنیازهای احتیاج داریم و مواردی از این دست، پاسخهای مفیدی بدهیم.
اگر همچنان مشتاق به شروع کتاب خوانی هستید، جای درستی آمدهاید. کتاب وب به شما کمک میکند تا مسیر خود را پیدا کنید و در این راه گام بردارید.