الیف شافاک نویسندهی فمینیست ترکیهای و فعال حقوق زنان در سال 1971 در استراسبورگ فرانسه به دنیا آمد. او پس از پایان تحصیلات در دانشگاه آنکارا، سالهاست به تدریس در دانشگاههای مختلف مشغول بوده و اکنون در دانشگاه آکسفورد تدریس میکند.
الیف شافاک به دو زبان ترکی و انگلیسی کتابهایی دارد و تا امروز 16 کتاب نوشته است که 10 تای آنها رمان است. رمانهایی از قبیل حرامزادهٔ استانبول، ملت عشق و سه دختر حوا. کتابهای او به 49 زبان در سرتاسر دنیا ترجمه شده و موفق به دریافت نشان شوالیه در ادبیات و هنر شده است. او همچنین فعال سیاسی حقوق زنان و اقلیتهاست.
پدر الیف شافاک، نوری بیلگین نام داشت که فلسفه خوانده بود و مادرش شافاک آتایمان، دیپلمات بود. الیف شافاک نام مادرش را به عنوان نام رسمی خود انتخاب کرد که به فارسی همان «شفق» است.
الیف شافاک تا امروز 16 کتاب نوشته که 10 تای آنها رمان است.
اولین رمان او پنهان (Pinhan) نام داشت و در سال 1998 برندهٔ جایزهٔ مولانا شد که به بهترین آثار عرفانی در ادبیات ترکیه تعلق میگیرد. بعد از آن رمان آینههای شهر (Şehrin Aynaları) را نوشت که دربارهٔ یک خانوادهٔ یهودی در اسپانیای قرن هفدهم است که تغییر آیین میدهند. رمان بعدی الیف شافاک که خوانندگان زیادی را برای او به ارمغان آورد، محرم (Mahrem) نام داشت و در سال 2000 عنوان بهترین رمان را از جایزهٔ یونیون دریافت کرد. پس از آن، آپارتمان شپش را در سال 2002 نوشت که در سال 2005 در فهرست بهترین رمانهای خارجی نشریهٔ ایندیپندنت قرار گرفت.
اولین رمانی که الیف شافاک به انگلیسی نوشت، قدیس جنون در شرف وقوع نام داشت. دومین رمان انگلیسی او حرامزادهٔ استامبول بود که دولت ترکیه انتشار آن را در این کشور ممنوع کرد. دادگاه ترکیه به دلیل سخنانی که دربارهٔ نسلکشی ارامنه در این رمان آمده است او را به «توهین به ترکها» متهم کرد. به گفتهٔ نشریهٔ گاردین، این اولین رمان ترکی است که مستقیماً از نسلکشی ارامنه در اواخر حکومت عثمانی نام میبرد.
الیف شافاک پس از به دنیا آمدن دخترش در سال 2006، دچار افسردگی پس از زایمان شد و در رمان شیر سیاه (Siyah Süt) دربارهٔ تجربهٔ این دوره نوشت. او در این رمان، زیباییها و دشواریهای مادر بودن را به دقت واکاوی میکند.
رمان بعدی او یعنی ملت عشق (Aşk) دربارهٔ مفهوم عشق از نگاه ماجرای رابطهٔ شمس و مولانا و پیوند آن با زندگی زنی در آمریکای معاصر است. این رمان در ترکیه بیش از 750000 نسخه به فروش رفت و در فرانسه به عنوان بهترین رمان خارجی برندهٔ جایزهٔ الف شد. الیف شافاک پس از ملت عشق، رمان شرف (Honour) را نوشت که دربارهٔ یک قتل ناموسی است و درگیریهای خانوادهای حول مسئلهٔ خانواده، عشق، آزادی و مردسالاری را روایت میکند. این رمان نیز در سال 2012 برندهٔ جایزهٔ آسیایی مردان و در سال 2013 برندهٔ جایزهٔ ادبی زنان شد. رمان بعدی او به نام شاگرد معمار (Architect’s Apprentice) دربارهٔ زندگی معمار صنعان، مشهورترین معمار دورهٔ عثمانی است. این رمان روایتگر زندگی کودکی به همراه فیلش در دنیای رنگارنگ تمدن عثمانی است.
به گفتهٔ ساندی تایمز، الیف شافاک همیشه دوست دارد مرزها را کمرنگ کند؛ مرزهای میان نژادها، ملیتها، فرهنگها، جنسیتها. آیریش تایمز او را جذابترین نویسندهٔ ترکیه برای خوانندگان غربی نامیده است. نویسندهٔ نیویورک تایمز معتقد است الیف شافاک استاد توصیف و روایت دنیای پنهان کوچهپسکوچههای استامبول است. دنیایی که ردپای فرهنگهای گوناگون دورهٔ عثمانی هنوز در خانواده به چشم میخورد.
آخرین رمان الیف شافاک با نام سه دختر حوا (Three Daughters of Eve) در سال 2017 منتشر شد. داستان این رمان در فاصلهٔ استامبول و آکسفورد و از سالهای دههٔ 1980 تا امروز اتفاق میافتد و قصهٔ ایمان و دوستی، سنت و مدرنیته، عشق و خیانتهای غیرمنتظره است. صدیق خان، شهردار لندن، در فاینانشال تایمز نوشت که این بهترین کتابی بود که در سال 2017 خوانده است. سیری هاستوت نوشت: «الیف شافاک در این رمان خطرات و سردرگمیهای ناشی از گیر افتادن در فضاهای بینابینی را به ما گوشزد میکند. پَری، قهرمان رمان، در انتخاب میان پدر و مادرش، در میان عشق و نفرت نسبت به استاد پرجذبهٔ دانشگاه، و میان وسوسههای کفر و ایمان گیر کرده است. الیف شافاک در رمان سه دختر حوا تمام کلیشههای ذهنی ما دربارهٔ شرق و غرب، آزادی و ستم، و درست و غلط را به هم میریزد.»
کتابهای غیرداستانی
آثار غیرداستانی الیف شافاک شامل مقالاتی در حوزههای مختلف میشود. از جمله تعلق فرهنگی، هویت، جنسیت، سیاست زندگی روزمره، ادبیات چندفرهنگی، و هنر همزیستی. این مقالات در قالب مجموعههایی به چاپ رسیده است: جزر و مد (2005)، فرارپرست (2010)، شمسپاره (2012)، و تو تنهایی (2017).
- شاگرد معمار: نامزد نهایی جایزهٔ اونداتی (2015)
- شاگرد معمار: نامزد جایزهٔ رمان تاریخی والتر اسکات (2015)
- شرف: برندهٔ دوم جایزهٔ اسکاپاد فرانسه (2014)
- شرف: نامزد جایزهٔ ادبی ایمپک دابلین (2013)
- شرف: برندهٔ جایزهٔ روله ده وایاژور (2013)
- شرف: نامزد جایزهٔ داستان زنان (2013)
- شرف: نامزد جایزهٔ آسیایی مردان (2012)
- ملت عشق: نامزد جایزهٔ ادبی ایمپک دابلین (2012)
- ملت عشق: جایزهٔ الف (2011)
- حرامزادهٔ استامبول: نامزد جایزهٔ داستانی آرنج لندن (2008)
- محرم: نامزد جایزهٔ بهترین داستان خارجی ایندیپندنت (2007)
- آپارتمان شپش: نامزد نهایی بهترین جایزهٔ خارجی ایندیپندنت (2005)
- محرم: برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان ترکیهای یونیون (2000)
- پنهان: برندهٔ جایزهٔ بزرگ مولانا (1998)
پرسش - چه چیز باعث شد داستانی دربارهٔ رابطهٔ شمس و مولانا بنویسید؟ آیا به خاطر تأثیر اشعار مولانا بوده؟
نقطهٔ شروع من مفهوم عشق بود. به همین سادگی. میخواستم رمانی دربارهٔ عشق بنویسم؛ ولی عشق معنوی. بیشک وقتی چنین هدفی در پیش باشد، کار آدم به مولانا میکشد که صدای عشق است. اشعار و فلسفهٔ او همیشه بر من تأثیرگذار بوده. حرفهای او مرزهای زمانی و فرهنگی را زیر پا میگذارد و بیواسطه بر آدم تأثیر میگذارد. هرگز نمیتوان از خواندن آثار او دست کشید. مثل یک سفر بیپایان است.
- چه شد که تصمیم گرفتید کتاب ملت عشق را به این صورت بنویسید؟ به صورت رمانی چندصدایی از زبان راویهای متعدد؟
حقیقت در رمان، چیز ثابتی نیست. سیال است، خشک نیست. با تغییر شخصیت، تغییر میکند. برخلاف دنیای سیاست، دنیای ادبیات با ابهام و تکثر و انعطافپذیری سروکار دارد. جالب اینجاست که این خصلت ادبیات کاملاً با عالم تصوف همخوان است. صوفی نیز مانند هنرمند در دنیایی سیال به سر میبرد. در تصوف، هرگز نباید به نفس متکی بود و باید تکثر و تحول مدام عالم را به رسمیت شناخت. بنابراین تصمیم گرفتم این نکته را در نوشتن رمان هم رعایت کنم.
- آیا پژوهشی هم برای نوشتن رمان انجام دادید؟ چقدر تخیل خودتان را در واقعیتهای تاریخی دخالت دادید؟
وقتی آدم دربارهٔ شخصیتهای تاریخی مینویسد، در شروع کمی احساس ترس دارد. چراکه این کار با نوشتن دربارهٔ شخصیتهای خیالی فرق دارد. برای همین قبل از شروع خیلی تحقیق کردم. البته این موضوع برای من تازگی نداشت. پایاننامهٔ کارشناسی ارشدم را در این باره نوشته بودم و از بیست سالگی دربارهٔ آن چیزهایی میخواندم. بنابراین از قبل ذهنیت و زمینهای داشتم. بعد از یک دوره مطالعه و تحقیق جدی، منابع را کلاً کنار گذاشتم و ذهنم را روی داستان متمرکز کردم. اجازه دادم خود شخصیتها داستان را پیش ببرند. تجربه به من نشان داده هرچه بیشتر سعی در مهار و هدایت شخصیتها داشته باشم، شخصیت خشک و بیروح میشود. یعنی هرچه ذهنیت نویسنده کمتر در فرایند نوشتن حاکمیت کند، شخصیتها زندهتر و داستان خلاقانهتر میشود.
- نوشتن دربارهٔ شخصیت مشهور و بزرگی مثل مولانا چه سختیهایی دارد؟ آیا به نظر خودتان توانستهاید به واقعیت تاریخی او وفادار بمانید و در عین حال جایی برای حضور شخصیت خیالی او در کتاب ملت عشق باز کنید؟
بسیار سخت بود. از طرفی احترام فوقالعادهای برای مولانا و شمس تبریزی قائلام. بنابراین باید چشم و گوشم را تمام و کامل به حرفهای آنها باز نگه میداشتم تا میراث آن بهدرستی درک کنم. ولی از طرف دیگر، من نویسندهام. بنابراین باوری به قهرمان ندارم. در ادبیات چیزی به اسم انسان کامل نداریم. هر کسی در دنیای محدود خودش با مسائل و ابعاد مختلف دستوپنجه نرم میکند. بنابراین باید به جای اینکه آنها را در برج عاج بنشانم، مثل آدمهای عادی با آنها برخورد میکردم.
- آیا حین نوشتن دربارهٔ شمس و مولانا، تصور شما از آنها دچار دگرگونی شد؟
نوشتن کتاب ملت عشق اینقدر بر من تأثیر گذاشت که شاید اصلاً قادر درک یا وصف آن نباشم. هر کتابی ما را تا حدودی عوض میکند. برخی کتابها بیشتر. برخی کتابها هم خواننده و هم نویسندهٔ خودشان را متحول میکنند. کتاب ملت عشق برای من یکی از این کتابها بود. من نوشتن کتاب ملت عشق را تمام کردم، دیگر آن آدم قبلی نبودم.
- بخش عمدهٔ رمان دربارهٔ جایگاه زنان در دنیای اسلام قرن هفتم و جامعهٔ معاصر غرب است. خود شما دربارهٔ مقایسهٔ این دو جایگاه زنان چه نظری دارید؟
تصور رایج بین مردم این است که ما طی گذشت این قرنها پیشرفتهای فوقالعادهای کردهایم. یکی دیگر از تصورات رایج این است که زنان در غرب از آزادی برخوردار شدهاند، درحالیکه همیشه در شرق سرکوب شدهاند. من سعی دارم این تعمیم دادنها و این کلیشهها را کنار بگذارم. درست است که پیشرفت کردهایم ولی در بعضی موارد آنقدرها هم که تصور میکنیم، با مردمان گذشته فرق نداریم. ضمن اینکه چیزهای زیادی میان زنان شرق و زنان غرب مشترک است. مردسالاری در هر دو جامعه حضور پررنگی دارد و منحصر به یکی از آن دو نیست. اساساً با نوشتن کتاب ملت عشق قصد داشتم مردم ملتهای مختلف و داستانهای آنها را به هم پیوند بزنم و نشان دهم که برخی از این پیوندها آشکارتر و برخی پنهانتر است.
- استقبال از کتاب ملت عشق در ترکیه و دیگر کشورهای خاورمیانه چطور بود؟ آیا واکنش آنها در برابر کتاب با واکنش خوانندهٔ آمریکایی تفاوت داشت؟
استقبال فوقالعاده و حیرتانگیز بود. کتاب ملت عشق پرفروشترین کتاب در کل تاریخ ترکیه بود. بازخوردهای خوانندگان بسیار گرم و مثبت بود. بهویژه زنان از همهٔ گروههای سنی و با روحیههای کاملاً متفاوت. در بعضی موارد، یک نسخه از کتاب را چند نفر خوانده بودند: مادر، دخترانش، عمهٔ مادر، فامیل درجه سوم. داستان برای مخاطبانی با روحیات کاملاً مختلف جذاب بود. واکنش خوانندگان بلغارستان، فرانسه، آمریکا و ایتالیا کاملاً شبیه هم بود. هنوز هم ایمیلهای پرمهری از خوانندگان کتاب ملت عشق در سرتاسر دنیا به دست من میرسد. آنها نهفقط رمان را تحلیل میکنند، بلکه درک شخصی خودشان از آن را هم برایم میگویند. یعنی تجربهٔ شخصیشان را هم در اختیار من میگذارند. و این برای من بسیار بیپیرایه و الهامبخش است.
عباس معروفی نویسندهی معروف ایرانی، متولد 1336، تا کنون رمانها، اشعار و داستانهای زیادی نوشته و در دورهای گردانندهی مجلهی گردون بوده است. معروفی با انتشار رمان سمفونی مردگان در دههی شصت مشهور شد. عباس معروفی در حال حاضر در آلمان زندگی میکند.
عباس معروفی 27 اردیبهشت 1336 در تهران به دنیا آمد. در دبیرستان مروی دیپلم ریاضی گرفت و در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران در رشتهی هنرهای دراماتیک تحصیل کرد. پس از آن به مدت یازده سال، در دبیرستانهای تهران معلم ادبیات بود.
نخست در سال 59، مجموعهی داستان روبهروی آفتاب از او منتشر شد. پس از آن تا مدتها داستانها و اشعار خود را در نشریات منتشر میکرد. با انتشار رمان سمفونی مردگان در سال 1368 نام عباس معروفی بر سر زبانها افتاد.
از سال 1366 به مدت سه سال در مناصب هنری مختلف، زمینهی اجرای 500 کنسرت موسیقی را فراهم کرد. در دورهای نیز مجلهی موسیقی آهنگ را منتشر ساخت. از این نویسنده کتابهای زیر در کتاب وب موجود میباشد.
عباس معروفی مجلهی گردون را در سال 1369 راهاندازی کرد. در مجلهی گردون نویسندگان و شاعرانی همچون حمید مصدق، هوشنگ گلشیری، محمدعلی سپانلو، ناصر زراعتی، علی باباچاهی، منصور اوجی، سیمین دانشور، شمس لنگرودی و بسیاری دیگر به ترجمه و تألیف پرداختند. در اوایل دههی 1370 مجلهی گردون توقیف شد. عباس معروفی دربارهی این توقیف میگوید:
روز 19 آذر 1370، بازجویم حکم توقیف موقت گردون را به دستم داد. از آنجا مستقیماً به اداره مطبوعات ارشاد رفتم و آقای مدیر کل گفت که کاری از دستش ساخته نیست. بعد به شرکت تعاونی مطبوعات رفتم و برای اولین بار با محسن سازگارا، مدیرعامل شرکت تعاونی مطبوعات آشنا شدم. او آن روز خیلی با من حرف زد و گفت که باید تلاش کنیم تا این حکم را بشکنیم. از یک سو او میدوید، از سویی حمید مصدق و از سوی دیگر خودم.
یکی از غمانگیزترین دورههای زندگی من همین 18 ماه تعطیلی گردون بود که همه رفتوآمدها، تلفنها و ارتباطهایم قطع شد. یکباره احساس کردم چقدر تنها شدهام. نمیدانستم چه خاکی به سرم بریزم. تنها سیمین بهبهانی هر روز به من تلفن میزد و دلداریام میداد. نامهنگاری، ملاقات، دیدار و گفتوگو هیچکدام فایدهای نداشت تا اینکه قاضی پروندهام در دادستانی انقلاب حکم مرا اعلام کرد: «اعدام.»
فروشکستم. حالا جز نگرانی از حکم اعدامی که قاضیام داده بود، وزارت ارشاد هم کنفیکون شده بود. خاتمی رفته بود. در همان زمان داشتم رمان «سال بلوا» را مینوشتم و این جمله جایی خودنمایی میکرد: «ما ملت انتظاریم!» و در انتظار سرنوشت گردون میسوختم. حکم اعدام را برداشتم و به طرف سازگارا راه افتادم. چند روز بعد او به من خبر داد که روزهای سهشنبه حجتالاسلام ابراهیم رئیسی، دادستان انقلاب، بار عام دارد و قرار شد که من از ساعت شش صبح سهشنبه آنجا باشم. این سهشنبه رفتنها، چهار بار طول کشید و نوبت به من نرسید، بار پنجم، ساعت 12 من توانستم آقای رئیسی را ببینم. در هر دیدار پنج نفر میتوانستند به ترتیب شماره، وارد اتاق دادستان انقلاب شوند. نفر اول که آخوند پیری بود، به دادستان جوان و خوشتیپ انقلاب گفت اگر اجازه داشته باشد، بماند و به عنوان آخرین نفر با او خصوصی حرف بزند اما رئیسی قبول نکرد. گفت: بفرمائید! خودم را معرفی کردم، رئیسی کمی نگاهم کرد، با لبخند گفت: «همون عباس معروفی معروف؟»
«بله همون کرکس شاهنشاهی! همون غول بی شاخ و دم که هر روز کیهان مینویسه»
«شما بمونید. نفر بعدی؟»
سه نفر بعدی هم مطلبشان را گفتند و رفتند. دادستان انقلاب گفت: «خب آقای معروفی، چه میکنید؟»
«رمان مینویسم، کتاب چاپ میکنم، ادیتوری میکنم، هر کار که بشه چون دفترم بازه اما شما انتشار گردون رو توقیف کردین.»
»خب فکر میکنی چرا توقیف شده؟«
»همکاران شما از من میپرسن چه جوری و با چه پولی این مجله رنگارنگ را منتشر میکنم؟«
»این سوال من هم هست. «
«مجله روی پای خودش ایستاده، 22 هزار تیراژ داره.»
»چند سالته؟«
»سیوسه«.
»این چیزهایی که درباره شما در روزنامهها مینویسن، من فکر کردم بالای 60 سال رو داری. «
آنوقت در کامپیوتر پروندهام را نگاه کرد و گفت: «عجیبه! خیلی عجیبه! لک توی پروندهات نیست. «
گفتم: «میدونم. من حتی سمپات کسی یا چیزی نبودهام. «
با حیرت خیرهام شد: «حتی خانمبازی هم نکردهای؟«
گفتم: «نه! من زن و سه تا دختر دارم.»
به پشتی صندلیاش تکیه داد با لبخند نگاهم کرد. یک لحظه فکر کردم عجب آخوند خوشسیما و خوشتیپی است. گفت: «پریشب در قم منزل یکی از علما، آقای فاضل میبدی بودم. قسمتی از کتاب «سمفونی مردگان» شما را خوندم. میخواستم ازش بگیرم، دیدم براش امضا کردی. بهم نداد. دلم میخواد بخونمش.»
اتفاقاً نسخهای از چاپ سوم رمان در کیفم بود. گذاشتم روی میز. دست به جیب برد که پولش را بپردازد. گفتم: «قابلی نداره.» گفت: «نه این میز، میز خطرناکیه. میز قضا و قدر!» و خندید: «باید پولشو بپردازم، شما هم باید بگیری.» 300 تومان را روی میز گذاشت و گفت: «تعجب میکنم! چرا این قدر راجع به شما بد مینویسن؟ امکانش هست فوری کلیه گردونها رو به من برسونید تا شخصاً مطالعه کنم و تصمیم بگیرم؟»
گفتم: «با کمال میل. فردا براتون میارم.»
گفت: «نه! فردا دیره. همین حالا!» و تلفن روی میزش را طرف من گذاشت: «زنگ بزن بیارن فوری!» و بعد خواست که ناهار بمانم. تشکر کردم، یک دوره گردون از شماره 1 تا 20 را به دستش دادم و خداحافظی کردم. حدود یک هفته بعد، پرونده من از دادستانی انقلاب «عدم صلاحیت» خورد و به دادگستری ارجاع داده شد.
در این دوره که خاتمی هم در آخرین روزهای وزارت ارشاد، هیأتمنصفه را تشکیل داده بود، باعث شد گردون در دادگاه تبرئه شود. در تاریخ 167 ساله مطبوعات ایران من نخستین مدیر مجلهای بودم که با حضور هیأتمنصفه محاکمه و تبرئه شدم.
کیهان در تیتر اولش نوشت: «تشکیل هیأت منصفه برای نجات یک مجله ضد انقلاب!»
برگرفته از روزنامه شرق
نهایتاً نشریهی گردون توقیف شد و عباس معروفی به آلمان رفت. پس از مدتی موفق به دریافت بورس «خانهی هاینریش بل» شد و به مدت سال نیز مدیر آنجا بود. مدتی بعد به ناچار به شغلهای دیگر رو آورد. مدتی مدیر شبانهی هتل بود و مدتی در برلین به ادارهی بزرگترین کتابفروشی ایرانی اروپا مشغول بود. در همانجا بود که عباس معروفی کلاسهای داستاننویسی خود را برگزار میکرد و با راهاندازی انتشارات و چاپخانهی گردون، تا امروز بیش از 300 عنوان از آثار ممنوعهی نویسندگان را منتشر کرده است.
- - روبهروی آفتاب (1359)
- - آخرین نسل برتر (1365)
- - سمفونی مردگان (1368)
- - عطر یاس (1371)
- - سال بلوا (1371)
- - پیکر فرهاد (1381)
- - دریاروندگان جزیرهی آبیتر (1382)
- - فریدون سه پسر داشت (1382)
- - ذوبشده (1388)
- - تماماً مخصوص (1389)
- - نام تمام مردگان یحیاست (1397)
- - شاهزادهی برهنه (1397)
منبع: کتاب وب
در این مقاله از سری مقالههای بررسی زندگینامه نویسندگان سراغ پائولو کوئلیو میرویم. پائولو کوئلیو نویسندهی مشهور و جهانی است که با انتشار رمان کیمیاگر در سرتاسر جهان به شهرت دست یافت. کوئلیو در 1947 در برزیل به دنیا آمد. در سال 2014، پائولو کوئلیو بنیاد مجازی به نام خودش پایهگذاری کرد و تمام یادداشتهای شخصیاش را در اینترنت منتشر کرد.
زندگینامه پائولوکوئلیو:
کوئلیو در برزیل به دنیا آمد و در مدرسهی مذهبی یسوعیان درس خواند. از همان نوجوانی به نویسندگی علاقه داشت. وقتی به مادرش گفت میخواهد نویسنده شود او در جواب گفت: «پسرم، پدر من مهندس است. آدم منطقی و معقولی است و دنیا را دست میبیند. تو اصلاً میدانی نویسنده شدن یعنی چه؟» پائولو کوئلیو از نوجوانی بسیار درونگرا و سنتشکن بود. تا حدی که پدر و مادرش او را به درمانگاه روانی فرستادند. او تا 20 سالگی سه بار از درمانگاه فرار کرد. خانوادهی پائولو کوئلیو کاتولیک و پدر و مادر او بسیار سختگیر و مذهبی بودند. پائولو کوئلیو در این باره میگوید: «آنها قصد آزار من را نداشتند، فقط نمیدانستند با روحیات عجیب من چکار کنند. آنها نمیخواستند با فرستادن من به درمانگاه روانی من را نابود کنند بلکه قصد نجات من را داشتند.» پائولو کوئلیو به درخواست والدینش وارد دانشکدهی حقوق شد و آرزوی نویسندگی را کنار گذاشت. یک سال بعد، دانشگاه را رها کرد و مثل هیپیها زندگی میکرد و سفر در کشورهای آمریکای جنوبی، شمال آفریقا، مکزیک و اروپا را آغاز کرد. در همین سالها بود که به مصرف مواد رو آورد.
وقتی به برزیل برگشت، شروع به ترانهنویسی کرد و ترانههایی برای الیس رگینا، ریتا لی و خوانندهی معروف برزیلی یعنی رائول سئیکساس نوشت. در آن سالها دولت نظامی بر برزیل حاکم بود و در سال 1974 پائولو کوئلیو را به دلیل اینکه ترانههای او را چپگرا و خطرناک میدانستند به جرم براندازی دستگیر کردند.
پائولو کوئلیو در سال 1980 با کریستینا اویتیسیتا ازدواج کرد. آنها پیشتر شش ماه را در ریو دو ژانیرو و شش ماه دیگر را در روستایی در کوههای پیرنهی فرانسه گذرانده بودند، ولی اکنون سالهاست که در ژنو سوئیس زندگی میکنند.
پائولو کوئلیو در سال 1986، مسیر زیارتیِ 800 کیلومتری به سمت سانتیاگو ده کومپوستلا در شمال اسپانیا را پیاده رفت و این نقطهی عطفی در زندگی او بود. طی این مسیر نوعی بیداری روحی به او دست داد که وصف آن را در رمان خاطرات یک مغ نوشته است. کوئلیو در مصاحبهای گفته است: «از کاری که میکردم بسیار خوشحال بودم. مشغول کاری بودم که با استفاده از استعارهی کتاب کیمیاگر میتوان گفت نان و آب من بود. شغل خوبی داشتم، شریک زندگیام را دوست داشتم، پول داشتم، ولی از رؤیای زندگیام دور مانده بودم. رؤیای من هنوز هم نویسندگی بود.» اینطور شد که پائولو کوئلیو شغل پردرآمد ترانهنویسی را کنار گذاشت و تمام عمر خود را وقف نویسندگی کرد.
پائولو کوئلیو در سال 1996 بنیاد شخصیاش را پایهگذاری کرد و در این بنیاد از کودکان و سالمندان حمایت میکند.
او هر هفته در وبلاگ شخصیاش سه مطلب مینویسد و میلیونها طرفدار در فیسبوک و توییتر دارد. او در مصاحبه با وال استریت ژورنال در اوت 2014، از ارتباط دائمیاش با خوانندگان کتابهایش در شبکههای اجتماعی گفت. در نوامبر 2014، کوئلیو 80000 برگه از دستنوشتهها، یادداشتهای روزانه، عکسها، نامههای خوانندگان و بریدههای روزنامهها دربارهی کتابهایش را در وبسایت شخصیاش منتشر کرد.
مطالعه پیشنهادی : معرفی کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئلیو
پائولو کوئلیو اولین کتابش به نام بایگانیهای جهنم را در سال 1982 منتشر کرد ولی مورد استقبال قرار نگرفت. در سال 1986 در نوشتن کتاب دیگری به نام راهنمای عملی خونآشامها همکاری کرد، ولی بعدها سعی کرد نامش را فهرست مؤلفان کتاب خارج کرد، زیرا معتقد بود کتاب از کیفیت کافی برخوردار نیست. پائولو کوئلیو پس از سفر زیارتی به کومپوستلا، کتاب سفر به ستارگان را نوشت که در سال 1987 منتشر شد. یک سال بعد، کوئلیو کتاب کیمیاگر را نوشت و یک ناشر کوچک برزیلی 900 نسخه از آن چاپ کرد و از تجدید چاپ آن خودداری کرد. پائولو کوئلیو ناشر بزرگتری برای کتاب پیدا کرد و کیمیاگر را همراه با کتاب بعدیاش یعنی بریدا دوباره چاپ کرد. انتشارات معروف هارپر کالینز تصمیم گرفت کتاب کیمیاگر را در سال 1994 چاپ کند. مدتی بعد، کتاب کیمیاگر به یکی از کتابهای پرفروش جهان تبدیل شد.
یک روز پائولو کوئلیو تلاش میکرد بر دستدست کردنش برای نویسندگی غلبه کند تا سالهای ازدسترفتهی عمرش را جبران کند. بنابراین به خودش گفت: «امروز اگر یک پَر سفید ببینم، این نشانهای از جانب خداست که به من میگوید باید نوشتن کتاب جدیدی را شروع کنم.» در همین حال بود که بر لبهی پنجرهی مغازهای، پَر سفیدی دید و تصمیم گرفت نوشتن کتاب تازهاش را همان روز شروع کند. پائولو کوئلیو بعد از انتشار کیمیاگر، تقریباً هر دو سال دستکم یک رمان نوشته است. چهار رمان را –خاطرات یک مغ، هیپی، والکورها، و الف- دربارهی زندگی خودش نوشت و بقیهی رمانهای او خیالی هستند. کتابهای دیگر پائولو کوئلیو مثل مکتوب، کتاب راهنمای مبارز روشنایی و مثل رودی روان، مجموعهای از گفتارهای کوتاه، ستونهای روزنامهای یا گزیدهی آموزههای اوست. کتابهای پائولو کوئلیو در بیش از 170 کشور جهان فروش رفته و به بیش از 80 زبان ترجمه شده است. تا امروز در مجموع صدها میلیون نسخه کتابهای پائولو کوئلیو به فروش رسیده است.
- - تئاتر تعلیم و تربیت (1974)
- - بایگانیهای جهنم (1982)
- - خاطرات یک مغ (1987)
- - کیمیاگر (1988)
- - بریدا (1990)
- - عطیهی برتر (1991)
- - والکورها (1992)
- - مکتوب (1994)
- - در ساحل رودخانهی پیدرا نشستم گریه کردم (1994)
- - کوه پنجم (1996)
- - نامههای عاشقانهی یک پیامبر (1997)
- - کتاب راهنمای مبارز روشنایی (1997)
- - ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد (1998)
- - شیطان و دوشیزه پریم (2000)
- - پدران، پسران و نوهها (2001)
- - یازده دقیقه (2003)
- - سفرها (2004)
- - زندگی (2004)
- - زهیر (2005)
- - مثل رودی روان (2006)
- - جادوگر پورتوبلو (2006)
- - بَرنده تنهاست (2008)
- - عشق (2009)
- - الف (2010)
- - دستنوشتهای از آکرا (2012)
- - زنا (2014)
- - جاسوس (2016)
- - هیپی (2018)
فلورانس اسکاول شین متولد 24 سپتامبر 1871 در کامدن نیوجرسی است. او علاوه بر اینکه نویسنده و تصویرگر کتابهای آمریکایی است، از بانوان خودساخته و موفق تاریخ به شمار میرود. فلورانس اسکاول شین سالهای زیادی در نیویورک دانش الهی و معنوی را تدریس کرد و از این طریق، مردم را در بهبود اعتقادات، سطح آرامش و شادیشان یاری کرد. او همچنین کتابهای معروف زیادی نوشت که اغلب آنها محبوبیت زیادی بین مردم داشتند.
با کلیک روی کتاب می توانید اطلاعات کاملی از کتاب را مشاهده کنید
فلورانس اسکاول شین در یک خانوادهی فیلادفیایی اصیل به دنیا آمد. در خانوادهی مادری فلورانس اسکاول شین، شخصیتهای مهم دولتی وجود دارند؛ برای مثال پدر بزرگ مادریاش، عضو کنگرهی شورای تصمیمگیری مواضع قارهای و استقلال بخشهای کشورها بود. همچنین دایی او جایگاه ویژهای در کشور داشت و در طراحی پرچم آمریکا، نقش مهمی ایفا کرد. جوزف پسر فلورانس اسکاول شین نیز رئیس مرکز هنرهای تجسمی پنسیلوانیا شد.
فلورانس اسکاول شین شخصیتی صاف و ساده داشت و هیچگاه از ریا و دورویی پیروی نکرد. وجود سادگی خاص در چهره، رفتار و سخنان وی موج میزد؛ به طوری که حتی در کتابها و سخنرانیهای فلورانس اسکاول شین، این ویژگی به چشم میخورد. بنابراین در زندگینامهی فلورانس اسکاول شین، سادگی و صداقت در رفتارش نقش مهمی در موفقیت وی داشته است.
فلورانس اسکاول شین از همان کودکی، استعداد عجیبی در نقاشی و طراحی داشت و میتوانست به بهترین شکل، طرحهای خوبی روی کاغذ پیاده کند. علاقهی فلورانس اسکاول شین به نقاشی باعث شد تا در سال 1889 وارد مرکز هنرهای تجسمی پنسیلوانیا شود. او تا سال 1897 در آن مرکز تحت آموزشهای حرفهای قرار گرفت و مهارت زیادی در طراحی و نقاشی پیدا کرد.
وقتی که در مرکز هنرهای تجسمی مشغول به آموزش بود، با اورت شین که نقاشی بسیار چیره دست بود، آشنا شد. مدتی بعد از آشنایی، این دو نفر با هم ازدواج کردند و پیوند هنری خود را تقویت کردند. در سال 1908، همسر فلورانس اسکاول شین با جمع کردن گروهی از نقاشان و طراحان حرفهای، گروهی به نام «هشت» را تأسیس کردند. بعدها اورت شین از مسئولیت و سرپرستی گروه استعفا داد و فلورانس اسکاول شین جای او را گرفت.
این زوج پس از مدت کوتاهی به نیویورک مهاجرت کرده و در خیابان ویورلی 112، یک سالن تئاتر تأسیس کردند. فلورانس اسکاول شین به همراه همسرش سه نمایشنامهی عالی و جذاب برنامهریزی و اجرا کردند. مدتی طول نکشید که فلورانس به شهرت زیادی رسید و هم از طریق گالریهای نقاشی و هم از طریق تئاتر، مخاطبان بسیاری پیدا کرد.
این شهرت تا جایی رسید که محافل و کنگرههای مختلف از فلورانس اسکاول شین دعوت میکردند؛ حتی شبکههای خبری و تلویزیونی از او استقبال کردند و مصاحبههای زیادی با او ترتیب دادند.
پس از جنگ جهانی اول، فلورانس در امضای نقاشیهای خود، نام همسرش را حذف کرد. کسی نمیدانست که این کار به چه دلیل است اما بعضی از تحلیلگران دلیل این کار را حمایت بیشتر از حقوق زنان که نتیجهی عقاید جدید فمینیستی بود که فلورانس اسکاول شین را درگیر کرده بود. اما پس از 14 سال زندگی مشترک، در سال 1912 این زوج از هم جدا شدند.
با جدا شدن اورت از فلورانس، زندگی آنها تغییر کرد. فلورانس اسکاول شین تصمیم گرفت تا کتابهای خود را بنویسد؛ بدین ترتیب در سال 1928 اولین قسمت از کتاب او آماده شد. فلورانس در همین سال کتاب کلام تو عصای معجزهگر توست را منتشر کرد. چهار کتاب از فلورانس اسکاول شین در کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین گردآوری شده است. این کتاب نیز بسیار پرفروش است و به چندین زبان دنیا ترجمه شده است.
جالب است بدانید!
در بیوگرافی فلورانس اسکاول شین، نکات ریز و درشت بسیاری وجود دارد که دانستن هریک از آنها میتواند جالب باشد. بعضی از جالبترین نکاتی که باید در مورد این شخص تأثیرگذار بدانید، عبارتاند از:
فلورانس اسکاول شین در 17 اکتبر 1940 به دلیل بیماری چشم از جهان فروبست. کتاب در مخفی توفیق، کمی قبل از مرگ او به چاپ رسید. همچنین کتاب نفوذ کلام، به دست یکی از شاگردان وی چاپ شد که حاوی گزیدهای از اندیشهها و آموزههای فلورانس بود. فلورانس با آموزشها و تدریسهای دوست داشتنی خود آنقدر در دل مردم و مخاطبانش رخنه کرده بود که بسیاری از افراد پس از مرگش، به سوگ نشستند.
فلورانس اسکاول شین توانایی بالایی در ارائهی سخنرانیهای پر معنا با زبانی ساده و همهفهم داشت. سبک او در سخنرانی به قدری ساده و همهفهم بود که گاهی نسبت به بار علمی سخنانش شک میکردند؛ البته این تنها یک شک کاذب بود و سخنان فلورانس ارزش بسیاری داشت. سادگی در گفتار و رفتار فلورانس سبب شد تا حتی چند دهه بعد از مرگ او، کتابهایش پرفروش و کاربردی باشند و همه اقشار و سنین مختلف مردم، توانایی خواندن و درک مطالب آن را داشته باشند.
پس از گذشت نیمی از عمر فلورانس، تفکراتی نو سراغ او آمدند. در ابتدا گرایش وی به تفکرات فمینیستی شکل گرفت و او را به حمایت هرچه بیشتر از حقوق زنان ترغیب کرد. این موضوع تا جایی پیش رفت که در محافل حمایت از زنان شرکت میکرد و آشکارا از زنان بیدفاع، حمایت میکرد. همچنین پس از مدتی به فرقهی «تفکر نو» پیوست و کتابها و مطالبی در حمایت از اعتقادات این فرقه نوشت. مطالبی که فلورانس برای حمایت از فرقهی «تفکر نو» منتشر کرد، تأثیر زیادی بر روحیهی پیروان آن داشت.
فلورانس اسکاول شین از همان ابتدا به نقاشی و طراحی علاقه داشت. این علاقه تا آخرین روزهای عمرش باقی ماند و دائماً با او بود. فلورانس به صورت حرفهای تصویرگری میکرد، نقاشی میکشید و پدیدههای روزانهی زندگی را روی کاغذ پیاده میکرد. قوه ی تصویرگری و تخیل فلورانس فوق العاده بود و او را در طراحی هرچه زیباتر پدیدهها کمک میکرد.
کتاب مثل خون در رگهای من یا نامههای شاملو به آیدا در نگاه اول با نام بلند آوازۀ احمد شاملو ما را به سوی خود میکشاند؛ با جلد طلایی مات و نوار قرمز رنگی که دورتادور کتاب مثل خون در رگهای من، کشیده شده و بر آن چند خطی از شاملوست، ما را همانجا که هستیم نگه میدارد. گویا با همان چند خط بر نوار قرمز که نوشتۀ پشت جلد کتاب مثل خون در رگهای من است، ما اسیر کلمات شاملو میشویم و با افسوسی که میخورد، امید و ناامیدی همزمان شاملو را در کتاب مثل خون در رگهای من میبینیم و به یاد شعرش میافتیم که میگوید: «من سرگذشت یأس و امیدم... ». در کتاب مثل خون در رگهای من، در شور شعر و دریای واژگان شاملو غرق میشویم و از نو با جادوی کلامش نجات مییابیم...
احمد شاملو متخلص به الف. بامداد، نویسنده، شاعر، مترجم، پژوهشگر، روزنامهنگار و فرهنگنویس بود. او قالب شعر سپید یا شعر شاملویی را پایهگذاری کرد؛ آثارش به زبانهای سوئدی، ترکی، کردی، آلمانی، انگلیسی، فرانسوی و... ترجمه شده است. ازدواجهایش دو بار به جدایی انجامید و سرانجام آیدایی را دید که تا پایان عمرش، عاشقانه کنارش زندگی کرد. تأثیر آیدا بر شاملو و زندگیش تا حدی بود که تحت تأثیر عشقش به او، بعد از سالها شعر نسرودن، مجموعههای «آیدا: درخت و خنجر و خاطره» و «آیدا در آینه» را سرود.. همچنین شاملو در زمان ازدواجش با آیدا مجموعۀ «لحظه و همیشه» را هم منتشر کرد... شاملو دربارۀ آیدا میگوید: «هرچه مینویسم برای اوست و به خاطر اوست و به خواست او... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده بودم، پیدا کردم.»
آیدا سرکیسیان، معروف به آیدا شاملو، معشوقۀ احمد شاملو، آخرین و سومین همسر اوست. درخشش آیدا در آثار شاملو به وضوح دیده میشود و ما لذت شیرینی را که از خواندن شاملو میچشیم، تا حد زیادی مدیون عشق وافرش به آیداییم که در بسیاری از آثار و شعرهای شاملو موج میزند. آیدا در گردآوری و نوشتن کتاب کوچه به شاملو کمک کرد... آیدا در کتاب بام بلند هم چراغی از زندگی چهل سالهاش با شاملو و شخصیت او میگوید. آیدا شخصیتی غریب، ساکت و در سایه دارد و شاملو آیدایش را «صبور و پرستار و مؤمن» میخواند.
کتاب مثل خون در رگهای من را ورقی که بزنیم به فهرستی میرسیم که بیست نامه را نشان میدهد، هر نامه اسم و تاریخ خود را دارد. اسم نامهها جذاب و هیجانانگیز است و ما را به پیشروی در کتاب، میکشاند. نامهایی مثل: آیدا، امید و شیشهی عمرم.. آیدا، تپشهای قلبم؛ آیدای خوب من؛ شک نداشته باش؛ آیدا، خدا و مذهب من و... آیدا سرکیسیان بعد از گذشت پانزده سال از مرگ شاملو، اجازۀ چاپ و انتشار این نامهها را داد و کتاب مثل خون در رگهای من؛ نامههای شاملو به آیدا، جذاب و روحنواز شکل گرفت. شیرینی واژههای شاملو و هنرش در ایجاد کلام در کتاب مثل خون در رگهای من، خواننده را جادو میکند و حتی لحظهای نمیتوانید کتاب مثل خون در رگهای من را زمین بگذارید. فضای کتاب مثل خون در رگهای من، افکار، احساسات، درون، ذهن و قلب شاملو را نشان میدهد و البته شاملو در کتاب نامههای شاملو به آیدا، از بعضی مسائل سیاسی و ادبی روز نیز، کمی میگوید که خالی از لطف نیست... نامههای کتاب مثل خون در رگهای من در واقع ما را به بخشی از زندگی و درون شاملو در سالهای چهل تا پنجاه خواهند برد...
حس و حال کتاب مثل خون در رگهای من یا همان نامههای شاملو به آیدا، حس و حال عاشقی و ناز و نوازش است. احمد شاملویی که همۀ شور، شادی، لذت و هیجان دنیا را در آیدایی میبیند که قلبش را به تمامی تسخیر کردهاست. شبها اگر لم دهید و کتاب مثل خون در رگهای من را در دست بگیرید، انرژی ناب و بیمانند روح شاملو، خستگیهای روزتان را به نشاط و سرزندگی تبدیل میکند. در این روزگار که عشق معنایش را از دست داده، روایت عشقی را در کتاب مثل خون در رگهای من میخوانید که هم شیرین است و هم آموزنده. شاملویی که هرچه از آیدا میگوید، باز به آیدا میرسد و آیدایی که سکوت میکند و نمیگوید تا شاملو با هنرش او را به حرف وامیدارد. کتاب مثل خون در رگهای من نه تنها از شیرینی عشق میگوید بلکه شیوۀ عاشقی را میآموزد و شما را به فکر خواهد انداخت.
در کتاب مثل خون در رگهای من، شاملو را بیشتر میشناسید و با زوایای پنهان ذهنش آشنا میشوید؛ سیر رشد احساسی و درونی شاملو را پس از آشناییاش با آیدا در کتاب مثل خون در رگهای من میبینید و به تأثیر بیحد آیدا در خلق و خصوصیات شاملو پی خواهید برد. عشق آیدا به شیوهای خاص و عجیب، شاملو را در مسیر تکامل قرار میدهد و واژهها را به ذهنش میباراند تا شعر در او از نو و بعد از سالها جوانه بزند؛ آیدا هم بر شخصیت و روح شاملو و هم بر شعر و هنرش، تأثیرات شگرفی میگذارد که در لابهلای جملات کتاب مثل خون در رگهای من واضح است. نامهها در کتاب مثل خون در رگهای من، چنان به ما عشق و زندگی را میآموزند که خودمان از آنچه در قالب شعر و شور واژه میآموزیم، متعجب میشویم. شاملو دربارۀ خود میگوید: «آثار من، خود بیوگرافی کامل است. شعر برداشتهایی از زندگی نیست، بلکه خود زندگیست». بنابراین ما در کتاب مثل خون در رگهای من، خود شاملو و اصل زندگیاش را خواهیم دید... شاملوی نقاد، جستجوگر و دغدغهمند، چنان قدم بر شناخت آیدا مینهد که در آینۀ او خود را میشناسد و میسازد؛ اینگونه است که عشقی واقعی و ابدی شکل میگیرد که با ازدواج هم رنگ نمیبازد... نثر کتاب مثل خون در رگهای من آنقدر روان و آرام است که دقیقاً بر میانۀ قلبمان مینشیند و مبهوتمان میکند...
هر نامه در کتاب مثل خون در رگهای من یا کتاب نامههای شاملو به آیدا، در خلال عشقورزی شاملو به آیدا، نکات و پیامهای ریزی را به ما منتقل میکند و برای هر مرد و زنی اصول رابطه را روشن مینماید. در نامۀ اول کتاب مثل خون در رگهای من، به یاد شعر«تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم» حافظ میافتید. در کتاب مثل خون در رگهای من؛ نامههای شاملو به آیدا، هر بار زنگ شعری در ذهنتان به صدا میآید و لبریز از شوق میگردید. همۀ ابعاد وجودی آیدا هرچند کوچک برای شاملو، کافی و بزرگ و بینهایت است و از هجرانش در کتاب مثل خون در رگهای من، قصهها میگوید. سادهترین حرفهای آیدا برای شاملو دلرباترین هستند. شاملو وقتی آیدا هست جز او را نمیبیند و وقتی نیست، جز او را نمیخواهد. اینکه شاد شدن آیدا ساده است، برای شاملو جذاب و خواستنیست و حتی اگر دردودلی از روزهای سختش با معشوق کند، از غبار اندوهی که بر قلب آیدا میافکند شرمسار میشود؛ شاملو جز شادی آیدا را نمیخواهد. پاکی و زلالی آیداست که شاملو را در خود حل کرده و شاملو بالاخره، عشق راستین زندگیش را یافتهاست. نامههایی که مینویسد، آبی است بر عطش عشق و دوری از آیدا و در نهایت کلام کتاب مثل خون در رگهای من، تکهای از قلب شاملوست، در دستان ما...
وقتی شعر و نامه در کتاب مثل خون در رگهای من، یکی میشود، ما به هیجان میآییم و شاملویی که آزادی را میستاید ما را در کتاب نامههای شاملو به آیدا به یاد شعرش برای آیدا میاندازد که میگوید: «نفرتی از هرآنچه بازمان دارد.. از هرآنچه محصورمان کند.. از هرآنچه واداردمان که به دنبال بنگریم..»با آمدن آیدا، شعرها هم میآیند و شاماو لحظات دوری را با رؤیابافی خانه دونفرهشان، تحملپذیر میکند. شاملو چنان اعتقاد محکمی به قدرت عشق دارد که مطمئن است تا خودشان نخواهند، هیچ چیز جلودار احساس و شادیشان نیست... شاملو میخواهد آیدا را بشناسد و کشف کند و روح خود را نیز برای آیدا عریان نماید و این میلش به شناخت و درک آیدا زیباست. حتی از کم حرفی آیدا میرنجد چرا که میخواهد با حرف و کلام آیدا، او را بیشتر بشناسد. در کتاب نامههای شاملو به آیدا میخوانیم که شاملو دوست دارد شریک زندگیش، هدف و آرمانهای شخصی داشته باشد و از زنان بیهدف عاصی و فراری است. این نکتۀ مهمی است که در رابطه، هدف و مسیر شخصیمان را فراموش نکنیم و از توقعاتمان طنابی بر گردن هم نسازیم. سکوت آیدا ناامیدی را به روح شاملو میدهد و شعر را از او دور میکند، آیدا، واژه و شور و شعر در قلب و مغز شاملوست. آیدای کتاب مثل خون در رگهای من اگر نبود، خیلی از شعرهای شاملو نبود.. اگر شاملو، آیدای کتاب نامههای شاملو به آیدا را ندیده بود، شعر نوی فارسی، مصرعهای زیادی را کم داشت...
هر نامۀ کتاب مثل خون در رگهای من ، برای آموختن عشق، رابطه و زندگی، حرف نویی را برای گفتن دارد. شاملوی کتاب مثل خون در رگهای من، با احساسات متضاد خود درگیر است؛ از وجود آیدا شور میگیرد و از سکوتش، یأس.. شاملو میخواهد از حرفهای آیدا به این برسد که او به چه چیزهایی میاندیشد و چهها را بیشتر میخواهد تا برایش فراهم کند. اما آیدای کتاب مثل خون در رگهای من آرام است و صبور و ساکت. آیدا هم چیزهایی برای رنجاندن شاملو دارد و مهمترین بخش این عشق آنجاست که شاملو، آیدا را با همۀ خوبی و بدیها و عیبها و حسنش، به تمامی میپرستند. شاملو کوچکترینها را با آیدا بزرگ و بیهمتا میبیند و به دنبال بیشتر نیست. کتاب مثل خون در رگهای من، نشان میدهد: آیدا برای شاملو هر چیز و همه چیز است. او حاضر است برای آیدا از همه چیز دست بکشد؛ او از داشتن عشق آیدا، سرشار از غرور و افتخار است. شاملو به هر چیزی، حتی ثروت پشت پا میزند تا لحظاتش را با آیدا بسازد و اینجاهاست که کتاب مثل خون در رگهای من، به ما تلنگر میزند عشقی، عشق است که در طوفانها و آزمایشات و گذر زمان، پابرجا بماند. کتاب نامههای شاملو به آیدا، دید ما را به عشق، رابطه و ازدواج عوض میکند. آیدا و شاملو یکدیگر را به خاطر اصل وجودیشان دوست دارند و بس.. احساس عشق بر تمام هوسهایشان پیروز است و تنها خودشان و عشقشان، برایشان میماند. شاملو در کتاب مثل خون در رگهای من، عشق را، راه رسیدن به بزرگی و کمال میبیند و اعتقاد دارد: هیچ چیز دوست داشتن، کوچک نیست.
در کتاب نامههای شاملو به آیدا شاملو به عشق جز شورش از دید دیگری هم نگاه میکند. شاملو در کتاب مثل خون در رگهای من عشق را میخواهد تا با آن به سر حد انسایت و صفات انسانی برسد؛ عشق را میخواهد تا توانهایش، اراده و ایمانش را محکم کند؛ شاملو با عشقی که از آیدا میگیرد از اسارتهای دنیایی بزرگ، سبک و رها میشود. شاملو بر خاک آیدا و در پناه آیدا، ریشه میکند، جوانه میزند و شکوفه میدهد. درون پاک و زیبای آیدا، حیا و متانت او، جدای از زیباییهایش، شاملو را اسیر خود کرده. درون احمد، آیدا را و درون آیدا، احمد را بی قرار کرده و این در کتاب مثل خون در رگهای من موج میزند. شاملو در عشق و هجران، منفعل نمینشیند، از صفر شروع میکند و امیدش به عشق است که یاریاش کند. تلاشهای شاملو در همه جای کتاب نامه های شاملو به آیدا هویدا است و برای گذر از دشواریهای زندگی، میجنگد و پیش میرود. شاملو و آیدا کنار هم رشد میکنند، خود را میسازند و درک را در خود ایجاد میکنند؛ آنها کنار یکدیگرند نه بار هم و نه مانع هم. شاملو در کتاب مثل خون در رگهای من، از آیدا میخواهد هم از شادیهایش بگوید و هم از رنجهایش، میخواهد در خوشی و ناخوشی کنار آیدا باشد و پذیرای هر دو است. آیدا و شاملو در کتاب نامههای شاملو به آیدا، نشان میدهند که به هم و به قدرتهای هم ایمان دارند و احترامی که به هم میگذارند، عمر عشقشان را ابدی میکند. هیچ چیز و هیچ کس توان آن را ندارد که بین احمد و شاملو قرار گیرد یا سد عشقشان شود و این چیزیست که عشقهای امروزی کم دارند. عشقهایی که همۀ کاستیها را گردن این و آن میاندازند که خودشان اجازۀ ورود آنها به حریم عشق را صادر کردهاند و غافلند. کتاب نامههای شاملو به آیدا از این هشدارها زیاد دارد.
کتاب مثل خون در رگهای من یا همان کتاب نامههای شاملو به آیدا، به ما میآموزد که تا چه اندازه صلح و آرامش به ما نزدیکست، اگر فقط بخواهیم و آرامش را فدای هیاهوهای دنیایی نکنیم. مشکلات و سختیهای زندگی روزمره، عشق آیدا و شاملو را نه تنها نمیلرزاند بلکه قوتش میبخشد. آیدا و شاملو کنار هم با چیزهای ساده و کوچک، خوش و شادمان میشوند، درکشان از هم و نگاه به زندگی از دید هم، باعث میشود به وقتش، به هم کمک کنند و به وقتش به تنهایی هم احترام بگذارند. امنیت و حریم عشقشان مشخص است و کسی را در آن راه نمیدهند. اینهاست که کنار لذت از واژه و تعریف عشق در کتاب مثل خون در رگهای من، میآموزیم و افکارمان تحت تأثیر قرار میگیرد. آنها در کتاب نامههای شاملو به آیدا به ما میفهمانند که زندگی، گذرایی و کوتاهیاش را درک کردهاند و لحظاتشان را جز با عشق، همراه نمیکنند. حتی جایی که جامعه به شاملو فشار میآورد، عشقش را جدا نگه میدارد و با عشق قدرت میگیرد. شاملو برای آیدا قانونهای زیبا و دلنشینی میگذارد، وقتی آنها را در کتاب مثل خون در رگهای من میخوانید، افقهای بلند این زندگی مشترک شیرین را خواهید شناخت. کتاب نامههای شاملو به آیدا آموزگار شما خواهد شد در عشقورزی و ارتباط. در کتاب مثل خون در رگهای من زنانگیهای آیدا، مردانگی احمد را تقویت میکند.
آیدا در کتاب مثل خون در رگهای من، اعجاز زن بودنش را به رخ میکشد و شادی خانه و آشیانۀ احمد میشود تا عشقی که با شناخت ایجاد شده و در سختیها و دوریها نلرزیده، ماندگار و محکم شود. احمد دلگرم به آیداست و دل قرص و گرم، به دنیایی میارزد. یکی یکی شعرهای شاملو با خواندن کتاب مثل خون در رگهای من، پیش چشمانتان به رقص درمیآیند. شعر: « بشنو آه دلی را که چون نالههای زلیخا در فراق یوسف، صدایت میزنند... ببین ذوقی را که چون شوق شاملو برای آیدا، عاشقانه تو را میسراید.. بگیر دستانی را که در رنج نبودنت چون دستان فرهاد پینه بسته است. مرا باور کن.. منی را که حتی در امید دیدنت، چون میخواران، مست و حیران میشوم.. به اندازۀ تمام نخواستنهایت میخواهمت.. نه برای امروز و نه برای فردا، بلکه برای تمام لحظههایی که جان در بدن دارم». کتاب مثل خون در رگهای من یک شعر بلند شاملو گونهای ست که به نثر درآمده است. شاملو با داشتن واژههایی که بتواند عشقش را به آیدا نشان دهد، احساس زنده بودن میکند و واژهها را عشق آیدا به شاملو میبخشد. کتاب نامههای شاملو به آیدا، تصویر عشقی بیمانند است که روحتان را تا دوردستها به پرواز درمیآورد و در بینهایت به آرامش میرساند. شاملو سود و شادی آیدا را ارجح به منافع خود میبیند و از فداکاریهای خود شادمان و راضی است. او به آیدا اطمینان و امید میبخشد و آیدا به شاملو اعتماد دارد؛ کتاب مثل خون در رگهای من، رازهای بازگو شدۀ عشقی جاودان است. شاملو اعتماد آیدا را میگیرد و آسودگی خیال را به آیدا میبخشد. کتاب نامههای شاملو به آیدا، راهنمای شما میشود در مسیر عشق و ارتباطتان. شاملو آیدا را راحت و آزاد میگذارد؛ چراکه میداند تنها انتخابی مهم است که آزاد انجام شود و تنها بلهای ارزش دارد که با تمام وجود، گفته شود. شاملو با تمام بزرگیش، برای سخنرانی در محافل، منتظر آیدا میماند؛ آیدا دلگرمی اوست. اینجاست که ظرافتها و حساسیتهای روح شاملو را در کتاب مثل خون در رگهای من میبینید.
در کتاب نامههای شاملو به آیدا میخوانیم که وقتی آیدا میآید بهار را به زمستانِ خانۀ احمد میآورد و جهنم شاملو را بهشت موعود میکند. اینجای کتاب مثل خون در رگهای من، همراه با شاملو و کلماتش، شاد و سرخوش و آسوده میشوید و نفس راحتی از رسیدن به یارش میکشید... کتاب مثل خون در رگهای من، زیبا، خواندنی و شیرین است و شما یک نفس آن را خواهید خواهند و هیچ گاه فراموشش نخواهید کرد و مانند شعر، گاهی به تکرار، صفحاتش را مرور خواهید کرد. گلهها، شکایتها، رنجشها و نامرادیها در هر عشق بزرگی حتی عشق آیدا به شاملو وجود دارد اما آنچه مهم است و کتاب مثل خون در رگهای من، به ما نشانش میدهد، اولویت یکدیگر در رابطه بودن است و حفظ ارزشهای عشق.. گفتگو راه حل هر مشکلی است. کلام و واژه معجزه میکند. ساختن و خوش بودن با خوب و بد هم، هنریست که کتاب نامههای شاملو به آیدا به ما نشانش میدهد؛ اینکه به یکدیگر حق خسته شدن، ناراحت شدن و اشتباه کردن بدهیم و فرصتهای جبران را از هم نگیریم، در هر ارتباطی راه گشاست.
کتاب مثل خون در رگهای من یا نامههای شاملو به آیدا را نشر چشمه به چاپ رسانده است. کتاب مثل خون در رگهای من، 172 صفحه است. در صفحات پایانی کتاب نامههای شاملو به آیدا، 17 نامه با دستخط خود شاملو دیده میشود که هیجانانگیز و جذاب است. شاملو در کتاب مثل خون در رگهای من، از هر راهی که میرود به آیدا میرسد؛ به هرجا که میرسد، در پی آیداست و برای آغاز گفتن از خود، باید از آیدا بگوید. آیدا در کتاب مثل خون در رگهای من، تولد دوبارهی شاملوست. آیدا شعر را، زندگی و امید را به شاملو برمیگرداند. وجود آیدا، نه تنها جریان خون در رگهای شاملوست بلکه کلمه و جمله و شعر، در روح و فکر اوست. وجود آیدا باعث شد ما با شعرهای عاشقانهی شاملو بخندیم و بگرییم و با کتاب مثل خون در رگهای من، سرشار از احساس شویم. کتاب نامههای شاملو به آیدا، نامههایی است از جنس و رنگ دل شاملو... این کتاب شیرین، بهترین هدیه است برای عزیزانتان...
اگر این محتوا برای شما جذاب بود و میخواهید خودتان این کتاب را بخوانید می توانید با کلیلک بر روی لینک زیر به صفحه محصول در سایت کتاب وب بروید و اطلاعات بیشتری از محصول به دست آورید.