کتاب صد سال تنهایی نوشتهی گابریل گارسیا مارکز از پرفروشترین رمانهای تاریخ ادبیات است که به زبانهای مختلف ترجمه شده است. مارکز در کنار کارلوس فوئنتس و خورخه لوئیس بورخس، سه نویسندهی بزرگ ادبیات امریکای لاتین در قرن بیستماند که در پیریزی ادبیات موسوم به رئالیسم جادویی نقشی اساسی داشتند. ویژگی بارز این نوع ادبیات، تلفیق هوشمندانهی بافت و محیط اجتماعی و واقعیات تاریخی با تخیل آزاد و تصویرسازیهای ادبی تخیلی است. این کتاب برای بار نخست در سال 1967 با تیراژ 8000 نسخه و به زبان اسپانیایی منتشر شد و در همان هفتهی اول تمامی 8000 نسخهی آن به فروش رسید. از آن پس در طول 52 سالی که از انتشار کتاب میگذرد، بیش از سی میلیون نسخه از این کتاب که به زبانهای مختلف چاپ شدهاند، به فروش رفته است. شهرت مارکز و نقش او در ادبیات جهان، پس از چاپ این کتاب به نقطهای رسید که در سال 1982، آکادمی نوبل، جایزهی نوبل ادبیات را بهخاطر خلق این اثر و رمانهای دیگر، به مارکز اهدا کرد.
رمان صد سال تنهایی شرح زندگی شش نسل از خانوادهی بوئندیا است که نسل نخست آنها در دهکدهای خیالی به نام ماکوندو ساکناند. در «صد سال تنهایی» گرچه همهی فضاها و شخصیتها واقعی و گاه برگرفته از تاریخ کلمبیا هستند، اما ماجراها و کنشهای درون داستان چندان مطابق با روابط علّی و معلولی مرسوم ادبیات رئالیستی پیش نمیروند. همچون صعود جادویی و خیالی رِمدِیوس خوشگله به آسمان درست مقابل چشم دیگران و در فضایی کاملاً واقعگرایانه.
رمان صد سال تنهایی از روایت سوم شخص استفاده میکند و مارکز با رجوع به خاطرات و داستانهای دوران کودکیاش و خلق شخصیتهای کولی که برگرفته از داستانها و حکایتهایی است که در خانوادهاش شنیده بود، جهانی شبهجادویی خلق میکند. از این روز صد سال تنهایی تاریخ پرفرازونشیب و خونین کلمبیا را به سبک و سیاقی جادویی بیان میکند تا نشان دهد که در آن منطقه از امریکای جنوبی، واقعیت بهشدت کیفیتی سحرانگیز و جادویی دارد. این سبک که ساخته و پرداختهی نویسندگان امریکای لاتین در نیمهی دوم قرن بیستم است واجد خصوصیات منحصربهفردی است، به نحوی که ساختارهای پذیرفتهشده و عینی واقعیت به شکلی بیرحمانه دگرگون میشوند و دنیایی خلق میشود که از یکسو میتوان شباهتهای آن با تاریخ و واقعیت انضمامی را مشاهده کرد و از سوی دیگر آن را با تخیل و موقعیتها و رخدادهای جادویی و باورنکردنی رنگآمیزی کرد.
رمان صد سال تنهایی بسیار جذاب و سرشار از تصاویر خیالی است. نویسنده فضایی بلهوسانه و اروتیک خلق میکند که از همان صفحات آغازین خواننده را به دام میاندازد. ما وارد جهان و قلمرویی میشویم که با وجود ملموس بودن بهغایت وهمانگیز و رویایی است.
مارکز شخصیتهایی را خلق میکند که خاطره و ذهن خواننده را به تصرف خود درمیآورد.
بیش از 40 سال از نخستین ترجمهی کتاب صد سال تنهایی به زبان فارسی میگذرد. برای نخستین بار انتشارات امیرکبیر این رمان را با ترجمهی خواندنی بهمن فرزانه به فارسی منتشر کرد. ترجمهی این کتاب موجی از اشتیاق در میان خوانندگان فارسی برانگیخت و پس از آن در ادبیات ایران متأثر از سبک و لحن صد سال تنهایی آثاری به زبان فارسی چاپ و منتشر شد که از این میان میتوان به داستانهای منیرو روانیپور اشاره کرد.
پس از ترجمهی فرزانه، چند ترجمهی دیگر با حذفیات فراوان منتشر شد که متأسفانه قادر به انتقال ویژگیهای ادبی رمان نبودند. اما در سالهای اخیر، ترجمهی دقیق دیگری از کاوه میرعباسی روانهی بازار شده است. ویژگی ترجمهی میرعباسی این است که برخلاف ترجمههای دیگر از زبان اسپانیایی به فارسی صورت گرفته است.
خوشبختانه مارکز جزو آن دسته از نویسندگانی است که آثارش همگی به زبان فارسی ترجمه و منتشر شدهاند. در میان آثار ترجمهشدهی او میتوان به عناوین دیگری همچون «عشق سالهای وبا»، «ژنرال در هزارتوی خویش»، «پائیز پدرسالار»، «خاطرات دلبرکان غمگین» و «طوفان برگ» اشاره کرد.
کتاب قلعهی حیوانات در آیندهای خیالی اتفاق میافتد. زمانی که حیوانات بسیار باهوشتر از امروزند. همین هوش باعث میشود خوکها علیه انسانها انقلاب کنند. خوکها بهتر از بقیهی به زبان آدمیزاد حرف میزنند و به همین خاطر سردمدار انقلاب میشوند. ولی ماجرای کتاب قلعهی حیوانات، از چند ماه بعد از آن شروع میشود...
وقتی حیوانات انقلاب میکنند، آدمها را از مزرعه بیرون میریزند و رهبری را به خوکها میسپرند. خوک بزرگتر به نام ناپلئون، به محض رئیس شدن، قانونی تصویب میکند که طبق آن قانون، بهترین غذاها به خوکها میرسد و بقیهی حیوانات باید شب و روز بهسختی برای آنها کار کنند. ولی ناپلئون به این حد کفایت نمیکند و باز هم قدرت بیشتری میخواهد.
اول آنکه تصمیم میگیرد برادرش اسنوبال را که لیاقت رهبری دارد به قتل برساند. اسنوبال از ناپلئون باهوشتر است زیرا قبلاً پیشنهاد کرده بود برای مزرعه آسیاب بادی درست کنند تا زحمت حیوانات کمتر شود. از طرفی او به دلیل نقش فعال در انقلاب، محبوبتر از ناپلئون است و از طرف دیگر، او و باکسر (اسب زحمتکش مزرعه) شجاعترین حیوانات مزرعهاند. ولی ناپلئون، خوک خودخواه مزرعه، آسیاب بادی را از بین میبرد و تقصیر را به گردن اسنوبال که از مزرعه فرار کرده میاندازد.
ناپلئون پس از آنکه همهی مخالفانش را کنار میزند، حیوانات را مجبور میکند سختتر و سختتر کار کنند تا جایی که همگی ضعیف میشوند و یکی یکی میمیرند. هرکس از او باهوشتر باشد، ناپلئون دستور اعدام او را صادر میکند تا از شرش خلاص شود.
یکی از جالبترین شخصیتهای کتاب قلعهی حیوانات باکسر است. باکسر از همه سختکوشتر است و هرچه بیشتر از او کار میکشند، با اینکه پیر میشود، خم به ابرو نمیآورد. او نه تنها به ناپلئون اعتراض نمیکند، بلکه همیشه میگوید: «حق با ناپلئون است.»
کتاب قلعهی حیوانات ما را به یاد جلد سوم کتاب مسابقات عطش: زاغ مقلد میاندازد که فیلم معروفی نیز از روی آن ساخته شد. در آنجا نیز کسی که رهبری انقلاب را برعهده میگیرد، بعد از پیروزی، مانند ناپلئون در قلعهی حیوانات، فاسد میشود.
نویسندهی کتاب قلعهی حیوانات جورج اوروِل انگلیسی است. اورول در طول عمرش تجربههای سیاسی زیادی را از نزدیک شاهد بود و این تجربهها را در کتابهای مختلف خود بهویژه کتاب قلعهی حیوانات، کتاب 1984 و کتاب درود بر کاتالونیا به تصویر کشید. جورج اورول از نزدیک شاهد بود که چطور انقلاب بزرگ مردم روسیه برای رها شدن از شر سلطنت تزار، پس از چند سال به دیکتاتوری استالین منتهی شد و وضع مردم بسیار بدتر از قبل شد. با این تفاوت که در حکومت استالین، بسیاری از مردم مثل باکسر در کتاب قلعهی حیوانات معتقد بودند «همیشه حق با استالین است.»
بنابراین مهمترین مسئلهای که جورج اورول در کتاب قلعهی حیوانات و کتاب 1984 مطرح میکند این است که وسوسهی آزادی به سادگی میتواند دوباره منجر به دیکتاتوری دیگر شود. در کتاب قلعهی حیوانات، حیوانات مزرعه هنوز کاملاً طعم آزادی از دست انسانها را نچشیدهاند، که یک دیکتاتور جدید از بین خودشان همان بلا یا حتی بدتر از آن را بر سرشان میآورد.
جالب اینجاست که تمام این ستمها و دیکتاتوریها هیچ منافاتی با قانون ندارد، زیرا ناپلئون و برادرش به محض در دست گرفتن حکومت، قوانین جدیدی به نام «هفت قانون حیوانات» تصویب میکنند که بسیار کلی است و میتوان با تفسیرهای مختلف، هر کاری را طبق آنها مجاز دانست.
1. هر چیزی که بر روی دو پا راه برود دشمن است.
2. هر چیزی که بر چهار پا راه برود یا بال داشته باشد، دوست است.
3. هیچ حیوانی نباید لباس بپوشد.
4. هیچ حیوانی نباید در تخت بخوابد.
5. هیچ حیوانی نباید الکل بنوشد.
6. هیچ حیوانی نباید حیوان دیگر را بکشد.
7. همهی حیوانات برابرند.
خلاصهی این قوانین که دهانبهدهان بین حیوانات مزرعه میچرخد این است که «دوپا بد، چهارپا خوب.»
ولی پس از مدتی، ناپلئون و خوکهای دیگر، مخفیانه در برخی از قوانین به نفع خودشان دست میبرند:
4. هیچ حیوانی نباید در تخت با ملافه بخوابد.
5. هیچ حیوانی نباید زیاد الکل بخورد.
6. هیچ حیوانی نباید حیوان دیگری را بیدلیل بکشد.
و جملهای که کمکم جای جملهی قبلی را میگیرد و بین حیوانات مزرعه رایج میشود این است که «همهی حیوانات برابرند، ولی بعضی از حیوانات از بقیه برابرترند.» و وقتی خوکها سر و وضعی انسانی پیدا میکنند، این جمله را دهانها میاندازند که «چهارپا خوب، دوپا بهتر!»
اورول در پیشگفتار کتاب قلعهی حیوانات تعریف میکند که چطور به ذهنش رسید ایدهی این داستان را در یک مزرعه و از زبان حیوانات بنویسد:
پسربچهی حدوداً دهسالهای را دیدم که سوار بر یک اسب بارکش بزرگ در جادهی باریکی میراند و هربار اسب سرکشی میکرد آن را شلاق میزد. ناگهان این فکر به ذهنم زد که اگر روزی حیوانات بفهمند چه قدرتی دارند، ما انسانها دیگر توان مهار آنها را نداریم. و اینکه انسانها حیوانات را دقیقاً همانطور استثمار میکنند که ثروتمندان بیچارگان را.
کتاب قلعهی حیوانات پس از ترجمه به فارسی با استقبال فراوانی در میان خوانندگان ایرانی مواجه شد و تا امروز بیش از ده ترجمهی مختلف با نامهای قلعهی حیوانات و مزرعهی حیوانات از آن منتشر شده است.
کتاب جز از کل، اولین رمان استیو تولتز، نویسندهی استرالیایی، در سال 2008 منتشر شد. کتاب جز از کل رمانی کمدی است که روایتگر سه نسل از خانوادهی عجیب و غریب دین (Dean) و اطرافیان آنها در استرالیاست. کتاب جز از کل راوی واحدی ندارد و به شکل داستان در داستان روایت میشود. گاهی به گذشته برمیگردد و روایت را از منظر یکی از شخصیتها دنبال میکند و دوباره به زمان میآید و منظر قبلی را دنبال میکند.
داستان کتاب جز از کل را جاسپر از سلول زندان برای ما روایت میکند. بعد به گذشته میرویم؛ زمانی که او پنجساله است پدرش، مارتین، او را از مدرسه بیرون میکشد. مارتین ترجیح میدهد پسرش به مدرسه نرود و خودش به او درس زندگی بدهد. مارتین کودکیاش را با جزئیات تمام برای جاسپر روایت میکند و از مصیبتهای فراوانی که بر سرش رفته میگوید: رفتارهای مجرمانهٔ "تری" (برادر ناتنی کوچکش)، افسردگی خودش، چهار سالی که در کما بوده، و اینکه مادرش یک بار از ترس مردن به دلیل سرطان، به او زهر خورانده است. مارتین یک بار به دروغ چوغولی دو بچهی تخس را پیشِ تِری میگوید تا او را به کتک زدن آنها وادارد. تری با آنها درگیر میشود، چلاق میشود و تا آخر عمر نمیتواند بازی کند.
مارتین ابتکاری به خرج میدهد و جعبهای برای پیشنهادات و انتقادات در شهر نصب میکند تا همه بتوانند پیشنهاداتی برای بهبود وضعیت شهر ارائه کنند. در آغاز همهچیز خوب پیش میرود، ولی کار به جاهای باریک میکشد، چون همه شروع به بدگویی از همدیگر میکنند. همهی نقدها بینام است، بنابراین تمام کاسهکوزهها سر کسی میشکند که از اول پیشنهاد جعبهی انتقادات و و پیشنهادات را داده بود. البته هرگز لو نمیرود که نصب جعبه کار مارتین بوده است. یکی از جالبترین اتفاقات کتاب جز از کل این است که مارتین عشق زندگیاش، کارولین، را به تری میبازد. وقتی تری به زندان میافتد کارولین شهر را ترک میکند و گهگاه در زندان به دیدار او میرود. مادر مارتین سرطان میگیرد و چون مارتین قول داده که هرگز او را تنها نگذارد، مجبور میشود در شهری که از آن متنفر است، بماند. نهایتاً شهر در آتش میسوزد، مادر و ناپدری مارتین میمیرند و زندان نیز در کام آتش فرو میرود و مارتین ازخداخواسته شهر را برای همیشه ترک میکند.
مارتین به پاریس میرود چون گمان میکند شاید کارولین نیز آنجا باشد. بعد رد آدرس او از روی یکی از کارتپستالهایش میگیرد. ولی به محل زندگی او میرود، خبردار میشود از آنجا نیز رفته و کسی آدرس فعلی او را نمیداند.
مارتین در پاریس میماند و در آنجا با دو نفر آشنا میشود: ادی (اهل تایلند) که با مارتین بسیار صمیمی میشود و مدام از او عکس میگیرد. ادی از آن دست آدمها نیست که مارتین تحمل حضورشان را داشته باشد، ولی از قضا صمیمیترین و نزدیکترین دوست او میشود. همهجا هوای مارتین را دارد و در مواقع نیاز او را کمک میکند.
نفر دوم که لقب آسترید دارد (نامش را نمیدانیم) دختری است که مارتین در کافه با او آشنا میشود. مارتین از او خوشش میآید ولی گمان میکند این رابطه به همان شب اول ختم خواهد شد. در اینجا نیز مانند بسیاری از جاهای کتاب جز از کل، قضیه کاملاً برعکس از آب درمیآید و آن دو همخانه میشوند و آسترید ناخواسته باردار میشود. در دورهی بارداری دیوانه میشود و مدام تصویر چهرهای ترسناک را نقاشی میکند و سعی میکند با خدا حرف بزند. از دست خدا عصبانی میشود که چرا جوابش را نمیدهد، بنابراین مارتین در دستشویی پنهان میشود و به جای خدا جواب او را میدهد. طی این گفتگوهای به منویات درونی او پی میبرد و می فهمد که او قصد خودکشی دارد. آسترید پس از به دنیا آوردن جاسپر خودکشی میکند. این بخش یکی از فلسفیترین بخشهای کتاب جز از کل است.
در ادامهی کتاب جز از کل، ادی کمکهای مالی خود به خانوادهی دین را ادامه میدهد. خانواده با دختر دیگری به نام آنوک آشنا میشوند. هرچند اتفاق ناخوشایندی باعث این آشنایی است (آنوک سعی میکند به ماشین مارتین آسیب بزند)، ولی دوست خانوادگی آنها میشود و مارتین او را برای انجام امور خانه به کار میگیرد. اوضاع روانی مارتین به هم میریزد و او را در آسایشگاه روانی بستری میکنند. جاسپر را نیز بر خلاف میلش به نوانخانه میفرستند.
مارتین بعد از مرخص شدن از آسایشگاه، ملک درب و داغانی در ناکجاآباد میخرد و هزارتویی در آن درست میکند تا این بار دست هیچکس به او نرسد. جاسپر در دبیرستان با دختری به نام «بَلای عُظمیٰ» (اسم واقعیاش را نمیدانیم) دوست میشود. او اولین دوستدختر جاسپر است، ولی وقتی پی میبرد که هنوز با دوستپسر سابقش (برایانِ خبرچین) رابطه دارد، کار بیخ پیدا میکند. مارتین بالاخره به یاری آنوک به هدف غایی خود در زندگی پی میبرد: به زبان آوردن ایدههایش.
در اینجا ماجراجویانهترین بخش کتاب جز از کل شروع میشود: مارتین راهی شبیه لاتاری کشف میکند که با آن میتوان همهٔ مردم استرالیا را میلیونر کرد. او این روش خود را در اختیار آنوک قرار میدهد. او هم این روش را به ثروتمندترین مرد استرالیا و پسرش معرفی میکند که هر دو سلطان نشریات و روزنامههای زردند. نهایتاً آنوک با پسر مرد ثروتمند که اسکار نام دارد ازدواج میکند و عکس مارتین را همراه ایدهاش در نیمصفحهی اول تمام روزنامهها میزنند. مارتین به محبوبترین شخصیت کشور بدل میشود. ولی بدبختانه اینجا هم از زیر سایهی برادر ناتنیاش خلاصی ندارد: تمام ملت او را به اسم «برادرِ تری» میشناسند. مارتین این را اصلاً خوش ندارد، ولی همین که معروف شده راضی است.
وقتی بین اسامی مردم قرعهکشی میکنند، اسم کارولین، عشق دورهی نوجوانیاش، درمیآید. قبل از برگزاری مراسم اهدای جایزه، مارتین و کارولین و نیز اسکار و آنوک نامزد میکنند. مارتین حین خواندن اسامی برندگان، اعلام میکند که قصد دارد برای نخستوزیری در انتخابات شرکت کند. او به رغم سخنرانیهای مزخرف، به دلیل محبوبیش با اکثریت قریب به اتفاق آرا برندهی انتخابات میشود. ادی هم در انتخابات یاریگر اوست و او بابت هیچچیز نگرانی ندارد، ولی همهچیز به هم میریزد.
بعد از پیروزی در انتخابات، مارتین به همراه جاسپر و کارولین زندگی خوبی را پیش میگیرند. ولی کاشف به عمل میآید که ادی در انتخابات تقلب کرده است. با لو رفتن تقلب، مارتین منفورترین شخصیت استرالیا میشود و به ناچار کشور را ترک میکند.
ادی خانوادهی دین را به تایلند میبرد. جاسپر، کارولین و مارتین حتی به خواب هم نمیدیدند که در تمام این سالها کسی ادی را اجیر کرده باشد تا با آنها طرح دوستی بریزد، درحالیکه در تمام مدت از آنها متنفر بوده است. کاشف به عمل میآید که در تمام این سالها تری نمرده بوده، بلکه ادی را اجیر کرده که هوای خانواده را به لحاظ مالی داشته باشد و از آنها عکس بگیرد. جذابیت کتاب جز از کل این است که بسیاری از ژانرها در آن وجود دارد. مثلاً در جاهایی فلسفی یا عاشقانه است و در جاهای دیگر مثل اینجا به ژانر پلیسی و ژانرهای دیگر نزدیک میشود. تری حالا بسیار چاق شده و رئیس یک باند خلافکار است. او ماجرای عشق قدیم را از یاد برده و سه روسپی دارد که امور شبانهاش را با آنها رتق و فتق میکند.
بهزودی معلوم میشود که کارولین دوباره با تری وارد رابطه شده است. مارتین گرفتار سرطان شده، ادی کلاً دیوانه است، جاسپر دستوپا میزند که دوباره قوامی به خانواده بدهد. ادی برای شادی روح والدینش تصمیم میگیرد دوباره به شغل طبابت محلی بازگردد، ولی مردم از پزشک فعلیشان راضیاند و به سراغ او نمیآیند. او هم مردم را چیزخور میکند و وقتی ماجرا لو میرود، همه علیه او و خانوادهی دین میشورند. ادی و کارولین کشته میشوند. چیزی به مرگ مارتین نمانده و او تصمیم دارد در وطن بمیرد، بنابراین جاسپر تصمیم میگیرد او را همراهی کند.
ریتم کتاب جز از کل در هیچ جا کند نمیشود و با اینکه حجم کتاب زیاد است، به هیچ وجه حوصلهی خواننده سر نمیرود. تری ترتیبی میدهد تا جاسپر و مارتین را با قایقی قاچاقی به استرالیا برگردانند. برای اولین بار رابطهای حقیقی میان پدر و پسر شکل میگیرد و به درک متقابل میرسند و از همراهی همدیگر لذت میبرند. درست زمانی که خشکیهای استرالیا را از دور نمایان میشود، مارتین با لبخندی بر لب جان میدهد و طبق وصیتش جنازهاش را در دریا میاندازند. به محض رسیدن قایق به خشکی، پلیس جاسپر را به جرم مهاجرت غیرقانونی دستگیر میکند و حالا او در سلول زندانش در ماتم پدر است. در اینجا به نقطهای میرسیم که کتاب جز از کل با آن شروع شده بود.
جاسپر نهایتاً هویت خود را برای پلیس فاش میکند و آزاد میشود. مقامات او را به انباری میبرند که مایملک مارتین در آن نگهداری میشود. جاسپر میداند اینها مشتی خرت و پرت بیشتر نیست ولی در آن میان به دفتر خاطرات پدر برمیخورد. او داستان کتاب جز از کل را بر اساس همین یادداشتها برای ما و پلیس تعریف کرده است. برخی از نقاشیهای دورهی بارداری مادر نیز در میان آنهاست و احساس میکند چهرهی داخل نقاشیها را پیشتر جایی دیده است. او قسم میخورد که هرگز پا جای پای پدرش نگذارد، زیرا مادرش نیز بخشی از وجود اوست. با کمک آنوک که اکنون ثروتمندترین زن استرالیاست، راهی سفر اروپا میشود تا به گذشتهی مادرش پی ببرد.
کتاب جز از کل با ترجمهی روان و خواندنی پیمان خاکسار توسط انتشار چشمه منتشر شد و با استقبال پرشور خوانندگان مواجه شد.
کتاب شازده کوچولو شاهکار نویسنده و خلبان معروف فرانسوی آنتوان دوسنت اگزوپری است. این کتاب تا کنون حدود 200 میلیون نسخه فروش داشته و برنده جایزههای بسیار از قبیل کتاب سال فرانسه (2007) و کتاب قرن فرانسه ( قرن 19 ) شده است. همچنین به بیش از 30 گویش و زبان مختلف ترجمه شده و از این جهت پر ترجمهترین کتاب فرانسوی است.
داستان کتاب شازده کوچولو
کتاب شازده کوچولو روایتی است از مواجهه یک انسان با پرسشهای کودک درون خود که میخواهد ارزشهای اصلی زندگی را جستجو کند. کتاب شازده کوچولو پراست از استعاره. این کتاب داستانی زیبا و خیالانگیز است. در این کتاب علایق مادی انسان تحت نام "آدم بزرگها" به چالش کشیده میشوند.
داستان اینگونه شروع میشود که خلبان (راوی داستان) هنگام پرواز بر فراز صحرایی در آفریقا دچار سانحه شده و هواپیمایش در این صحرا سقوط میکند. خلبان بعد از این سقوط با شخصیت اصلی داستان، پسربچه ای به نام شازده کوچولو ( مسافری از سیارهی B612) آشنا میشود. روایت کتاب شازده کوچولو پیرامون پرسش های خلبان از شازده کوچولو میگردد و شازده کوچولو خاطراتش را برای خلبان تعریف میکند:
شروع داستان شازده کوچولو
شازده کوچولو در سیاره خودش گلی دارد که بسیار آن را دوست دارد. شازده کوچولو این گل را ضعیف و بسیار مغرور میداند. روزی از دست این گل خسته میشود و تصمیم به خروج از سیاره دوست داشتنیاش میگیرد. مکالمه شازده کوچولو با گلش هنگامی که تصمیم به ترک سیاره میکند بسیار جذاب و گیراست:
به گل گفت : - خدا نگه دار
اما او جوابی نداد.
دوباره گفت : خدا نگهدار
گل سرفه کرد ، گیرم این سرفه اثر چاییدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اینکه به سکوت و سرزنشهای همیشگی اش برنخورد حیرت کرد و حباب به دست هاج و واج ماند. از این محبت آرام سر در نمیآورد.
گل بهش گفت: - خب دیگر دوستت دارم . اینکه تو روحت هم از این موضوع خبر دار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست.اما تو هم مثل من بی عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این حباب را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد.
- آخه باد...
-آنقدر ها هم سرمائو نیستم.. هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گلم آخر.
-آخه حیوانات...
-اگر خواسته باشم با پروانه ها آشنا بشوم جز اینکه دو سه تا کرم حشره را تحمل کنم چارهای ندارم پروانه باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدن میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابت درنده ها هم هیچ ککم نمیگزد: من هم برای خود چنگ و پنجه ای دارم.
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت :
-دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای بروی برو دیگر...
و این را گفت چون که نمیخواست شازده کوچولو گریهاش را ببیند : گلی بود تا این حد خودپسند....
شازده کوچولو عازم سفر به سیارکهای دیگر میشود و در هرکدام از این سیارکها با شخصی برخورد میکند که در اصل هرکدام از این اشخاص نمادی بر یکی از خصوصیات "آدم بزرگها" میباشد. نویسنده این کتاب علایق مادی و نفسانی انسان را با مخاطب قرار دادن آنها به نام "آدم بزرگها" به چالش میکشد
سفر شازده کوچولو به سیارک اول:
داستان ملاقات با پادشاهی است که به دنبال رعیت می گردد و تا شازده کوچولو را میبیند فکر می کند رعیت است. در این قسمت از داستان شازده کوچولو، نویسنده میخواهد سلطه جویی انسان را به چالش بکشد و این سیاره نماد انسانهایی است که میخواهند بر همه چیز سلطه داشته باشند. بخش بسیار جذاب این ملاقات و آشنایی وقتی است که شازده کوچولو میخواهد سیاره را ترک کند اما پادشاه به او پیشنهاد میدهد که او را وزیر دادگستری میکند و پادشاه در جواب شازده کوچولو که میپرسد در این سیارک کسی نیست، چه کسی را محاکمه کنم که پادشاه میگوید:
- خب پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود که یک فرزانه تمام عیاری"
در سیارک دوم شازده کوچولو با انسان خود پسند و مغروری روبه رو می شود که جز خودش و کلاهش چیز دیگری در سیارهاش نیست با این حال این انسان خود را خوش قیافه ترین و خوشپوشترین و ثروتمند ترین و باهوش ترین مرد اخترک میدانست و از شازده کوچولو میخواست که او را ستایش کند و شازده کوچولو در جواب به او میگوید:
- آخر روی این اخترک خودت هستی و کلاهت!
- با این وجود ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن!
شازده کوچولو نیمچه شانه ای بالا انداخت و گفت: خب ستایشت کردم. اما آخر واقعا چی این برایت جالب است؟
در سیاره سوم شازده کوچولو با میخواره ای رو به رو میشود که نماد انسان های بیهدف است. روایت داستان در این قسمت بسیار جذاب و گیراست و عمق حزن و اندوه یک انسان از بیهدفی را نشان میدهد.
شازده کوچولو پرسید: چه کار داری می کنی؟
میخاره جواب داد: می میزنم.
می میزنی که چه؟
میخواره جواب داد: که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دلش برای او میسوخت پرسید:
-که چی را فراموش کنی؟
میخواره همانطور که سرش پایین بود گفت :
سر شکستگی ام را.
شازده کوچولو که میخواست دردی از او دوا کند پرسید: سرشکستگی از چی ؟
-میخواره پاسخ داد : سرشکستگی از میخواره بودنم را.
در ادامه سفر شازده کوچولو در سیاره چهارم شازده کوچولو با تاجری رو به رو میشود که نمادی از انسانهای پول پرست است که همه چیز را میشمارند و بدون اینکه از دارایی خود استفاده کنند آن را در کشویی نگه داری میکنند. در این قسمت از داستان شازده کوچولو به تاجر که همه چیز را در شمارش میبیند میگوید:
- من یک گل دارم که هر روز آبش می دهم. سه تا هم آتش فشان دارم که هفته ای یک بار پاک و دوده گیری شان می کنم. آخر آتش فشان خاموش را هم پاک می کنم. آدم کف دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش فشان ها و هم برای گل این که من صاحب شان باشم فایده دارد. تو چه فایده ای به حال ستاره ها داری؟
سیارک پنجم محل سکونت فانوسبانی است که نماد ایثار و فداکاری میباشد. این فانوسبان موظف است که هر شب یک بار فانوس را روشن کند و از آنجا که در این سیاره هر یک دقیقه یک بار دور خودش می چرخد فانوسبان مدام در حال خاموش و روشن کردن فانوس است . او بیان میکند که این یک دستور در قدیم بوده است و او باید به این دستور پایبند باشد.درقدیم سرعت گردش سیاره اینقدر نبوده است و او فرصت استراحت داشته اما الان که سیاره انقدر سریع میچرخد او فرصت استراحت ندارد و در حسرت یک چرت خواب است.
سیاره ششم محل سکونت جغرافی دانی است که در حال نوشتن کتاب های کت و کلفت است. این سیاره نماد افرادی است که از نظر آنها عشق ارزشی ندارد. جغرافی دان از اینکه می فهمد شازده کوچولو از سیاره ای دیگر آمده شگفت زده میشود و از او سوال هایی در خصوص محل سکونت و سیارکش می پرسد. شازده کوچولو سیارهاش را برایش توصیف میکند از کوههای آتشفشانش میگوید و از گلش میگوید اما جغرافی دان حاضر به ثبت گلِ شازده کوچولو در کتب جغرافیایی نیست چون از نگاه او گل فانی است و چیزی که فانیست نباید در تاریخ ثبت شود
جمله ای که شازده کوچولو در این لحظه در دلش میگوید برای ثبت در تاریخ کافی است :
-گل من فانی است و جلوی دنیا برای دفاع از خودش جز چهار تا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را تو اخترکم تک و تنها رها کرده ام.
شازده کوچولو در نهایت با پیشنهاد جغرافیدان عازم زمین میشود جایی که در صحرایی در آفریقا با خلبان ما ملاقات میکند.
مواجهه شازده کوچولو با زمین بسیار خواندنی است. بخشی از این مواجهه خاطراتی است که شازده کوچولو از روباهی که دوستی را «اهلی شدن» و «اهلی کردن» مینامد و میگوید:
«اهلی کردن» چیز بسیار فراموش شدهای است. یعنی «علاقه ایجاد کردن». شازده کوچولو گفت: علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچهای بیش نیستی؛ مثل صدها هزار پسر بچهی دیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است....
روباه مهمترین حقیقت زندگی را برای شازده کوچولو میگوید:
آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند؛ ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی.
و قبل از رفتن، رازی را برای شازده کوچولو فاش میکند:
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
کتاب شازده کوچولو طبق نظرسنجی روزنامهٔ پاریزیین در سال 1999، محبوبترین کتاب قرن بیستم بوده و به همین دلیل «کتاب قرن» نامیده شده است.
1-کتاب شازده کوچولو: ترجمه احمد شاملو : رقعی: شمیز : چاپ چهل و یکم: انتشارات نگاه ،103 صفحه ، قیمت 8000 تومان
2-کتاب شازده کوچولو : ترجمه ابولحسن نجفی:رقعی: شمیز: چاپ یازدهم : انتشارت نیلوفر 117 صفحه ، قیمت 9500 تومان
3- کتاب شازده کوچولو: ترجمه احمد شاملو :جیبی: گالینگور:چاپ چهل و ششم :انتشارات نگاه 103 صفحه، قیمت 9500 تومان
4- کتاب شازده کوچولو: ترجمه احمد شاملو :جیبی: شمیز :چاپ سی و هشتم :انتشارات نگاه 162 صفحه، قیمت 9500 تومان
5-کتاب شازده کوچولو: ترجمه احمد شاملو : رقعی: گالینگور : چاپ سی و پنجم: انتشارات نگاه ،103 صفحه ، قیمت 15000 تومان
6- کتاب گویای شازده کوچولو: انتشارات نگاه به شکل خوانش کامل کتاب و اقتباس نمایشی با موسیقی و آواز
1-دانلود کتاب شازده کوچولو به زبان انگلیسی
2- دانلود کتاب شازده کوچولو به زبان فرانسوی
کتاب ملت عشق نوشتهی الیف شافاک یکی از پرفروشترین کتابهای چند سال گذشته در ایران و بسیاری از کشورهای جهان و و پرفروشترین کتاب تاریخ ترکیه بوده است.
در ملت عشق، دو داستان که به فاصلهی هفت قرن از یکدیگر اتفاق میافتند و شباهتهای زیادی دارند، با هم گره میخورند.
داستان اول در خصوص زنی به نام اللاست که همراه شوهر و دو فرزندش زندگی میکند. الا خانه دار است و میتوان گفت که اللا از زندگیش راضی نیست. داستان دوم هم دربارهی شمس تبریزی است که روزی متوجه میشود که مرگش نزدیک است و به همین خاطر باید شاگردی پیدا کند تا حکمتش را به او منتقل کند.
ماجرا از جایی شروع میشود که در یک انتشاراتی شغلی به اللا پیشنهاد میشود که زندگی او را عوض میکند. در این انتشارات، کتابی به دست اللا میرسد به نام «ملت عشق». داستان کتاب ملت عشق دربارهی مولانا و ارادت او به استادش شمس تبریزی است. نویسندهی رمان عزیز زاهارا نام دارد و در ترکیه زندگی میکند. عزیز سابقاً مشکلات زیادی را در زندگی پشت سر گذاشته و بعد از اینکه وارد تصوف و عرفان شده، الان به شهرهای مختلف دنیا سفر میکند.
اللا در ابتدا معتقد است رمانی که اتفاقاتش در یک دورهی تاریخی دیگر است، نمیتواند جذاب باشد. ولی وقتی خواندن کتاب ملت عشق را شروع میکند بهشدت به داستان و نویسندهاش علاقهمند میشود و با فرستادن ایمیل با او وارد رابطهای میشود که بهتدریچ شکلی عاشقانه میگیرد. همین طور که رمان را میخواند، به تدریج متوجه میشود که چرا تا امروز زندگیاش خالی از عشق بوده است.
”هر که باشیم، هر کجای دنیا که زندگی کنیم، همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم. انگار چیزی اساسی گم کردهایم و میترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم. آنهایی هم که میدانند چه چیزی کم دارند، واقعاً انگشتشمارند.“
داستان دوم کتاب ملت عشق اینگونه شروع میشود که شمس برای پیدا کردن شاگرد مورد نظرش، از سمرقند به بغداد میرود و در آنجا نام مولانا جلالالدین رومی به گوشش میخورد که یکی از بزرگترین حکیمان مسلمان است. پس برای دیدن او به قونیه میرود که محل زندگی مولاناست. بین شمس و مولانا رابطهی دوستی شکل میگیرد و مولانا مرید و عاشق شمس میشود. اللا حین خواندن کتاب ملت عشق، از شمس تبریزی یاد میگیرد که چطور پیشداوریهای مردم دربارهی دین را زیر سؤال ببرد. هدف شمس این است که شاگردش یعنی مولانا را که واعظ دینی است به یکی از بزرگترین شاعران جهان تبدیل کند تا «صدای عشق» از شعرهای او به گوش همه برسد. مولانا شاگرد با ارادهای است، ولی خانواده و اطرافیانش از شمس متنفرند چون زندگی آنها با این اتفاقات به هم ریخته است. مولانا همیشه مورد احترام اطرافیان بوده و شمس قصد دارد او را از این زندگی آرام دور کند تا خودپسندیهای نفس را کنار بذارد.
”عشق سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض میشود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.“
درواقع، مولانا وقتی وارد رابطه با شمس میشود، و اللا وقتی با خواندن کتاب ملت عشق وارد رابطه با عزیز میشود، ناچارند آرامش و امنیت ظاهری زندگی را کنار بذارند و وارد دلنگرانیها و دلشکستگیهای عشق شوند. نه شمس و نه عزیز به هیچ وجه به شاگرد خود قول نمیدهند که حتماً در این راه به خوشبختی ابدی دست پیدا میکنند. ولی به آنها قول میدهند که اگر نقاب دروغین زندگی را کنار بگذارند، میتوانند طعم وحدت عرفانی و عشق الهی و همدلی عمیق با جهان را بچشند.
”هیچگاه نومید مشو. اگر همهی درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کورهراهی مخفی را که از چشم هم پنهان مانده، به رویت باز میکند. حتی اگر هماکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاههای دشوار، باغهای بهشتی قرار دارد.“
شمس برای رسیدن به این هدف، چهل قانون عشق را که پایه و اساس تصوف و عرفان است آموزش میدهد. او برای این کار، سبک و روش رایج زندگی اجتماعی و دینی را زیر سؤال میبرد. به همین خاطر تمام آدمهای حقبهجانب و خشکمقدس و جانمازآبکش با او دشمنی میکنند. او به مولانا یاد میدهد که چطور میتواند یکی از بزرگترین شاعران جهان باشد و ندای حکمت را به تمام دنیا بفرستد. عزیز هم به اللا یاد میدهد که چطور میتواند از ازدواجی که روح و احساسش را سرکوب کرده است آزاد بشود.
”عشق نوعی میلاد است. اگر «پس از عشق» همان انسانی باشیم که «پیش از عشق» بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشتهایم. اگر کسی را دوست داشته باشی، بامعناترین کاری که میتوانی به خاطر او انجام بدهی، تغییر کردن است.“
کتاب ملت عشق، سرتاسر شور و خوشی نیست و الیف شافاک نشان میدهد که رسیدن به زندگی حقیقی کار آسانی نیست و بهای سنگینی دارد. ولی به خوبی به ما ثابت میکند که اگر به زندگی حقیقی دست پیدا نکنیم، باید بهای سنگینتری بپردازیم.
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگیات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیرِ زندگیات بهتر از رویَش نباشد.“
یکی از چیزهایی که خواندن کتاب ملت عشق را برای ما جذابتر میکند این است که از زبان افراد متفاوتی روایت میشود: اللا، شمس، گدای جذامی، افراد متعصب، خانوادهی مولانا، شاگرد مولانا،... . برای همین کاملاً متوجه میشویم که وقتی شمس مولانا را دچار تحول میکند، چطور تمام زندگی او زیر و رو میشود. کاش زندگی اللا هم به همین صورت از نگاه آدمهای مختلف مثل شوهرش، فرزندانش و همکارانش روایت میشد. ولی این چیزی از جذابیت کتاب ملت عشق کم نمیکند.
شمس با چهل قانون عشق به ما یاد میدهد که میتوان خدا را جاهایی پیدا کرد که هیچ وقت فکرش را هم نمیکردیم. بنابراین با خواندن کتاب ملت عشق نگاه ما به زندگی و تصور ما دربارهی خدا کاملاً عوض میشود. از طرف دیگر، نگاه ما و داوری ما دربارهی آدمهای متعصبی که فکر میکنند فقط آنها خدا را میشناسند دقیقتر میشود.
”عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه میشود. اما آدم دائمالخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه میشود. در این دنیا هرکاری که بکنیم، مهم نیت ماست، نه صورتمان.“
الیف شافاک کتاب ملت عشق را به پنج بخش تقسیم کرده است:
1. خاک: پدیدههای عمیق، آرام و جامد زندگی...
2. آب: پدیدههای سیال و جاری و متغیر زندگی...
3. باد: پدیدههای ترککننده و کوچندهی زندگی...
4. آتش: پدیدههای سوزاننده، ویرانکننده و نابودکنندهی زندگی... و
5. خلأ: پدیدههایی که نبودنشان بر ما تأثیر میگذارد، نه بودنشان.
در دنیای قدیم معتقد بودند تمام جهان از چهار عنصر اول از میان این پنج عنصر تشکیل شده است. شاید منظور شافاک این باشد که کتاب ملت عشق دربارهی ماجراهایی است که در تمام جهان برای همهی ما در زندگی اتفاق میافتد. و آدمی به زندگی حقیقی دست پیدا میکنه که از این چهار تا بگذرد و نیستی و خلأ را انتخاب کند.
”اللا به پنجره نزدیک شد، به سایهروشنهای آبیرنگی که آسمان را فرا گرفته بود نگاه کرد. ابرهایی سفید و ظریف مانند تور، آرامآرام، در آسمان میچرخیدند، با خلأ در میآمیختند و آب میشدند، درست مثل سماعزنها...
شمردهشمرده گفت: «قاعدهی چهلم: عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوتها تفاوت میزاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش».“
کتاب ملت عشق را ارسلان فصیحی با زبان جذاب و روان ترجمه کرده و نشر ققنوس در اندازهها و با جلدهای مختلف منتشر کرده است. استقبال خوانندگان از کتاب ملت عشق به حدی بود که پس از سه سال، به چاپ هشتادم رسیده و نشر ققنوس کتاب صوتی آن را نیز منتشر کرده است.